سلام به شما عزیزان این تالار
نمی دونم چقدر جواد رو شناختید؟! ولی به هر حال امسال زمان سال تحویل، بنا به دعوتش رفتم خونه شون، همانطور که قابل پیش بینی بود، اون منو راه نداد داخل، می گفت که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی... !؟
من خجالت کشیدم!
سرم را پائین انداختم!
آخه جواد هیچ وقت حرف الکی نمی زنه. اون منو از خودم هم بیشتر می شناسه.( رفیق یعنی این).
شاید باور نکنید، ولی من همون بیرون خونه اما در حضور خودش، یک زیراندازی پهن کردم و چند شاخه گل و ....
جواد در چشمان من زل زده بود. نگاهش مهربون بود. ولی نمی خواست من برم توی خونه...
نمی دونم برای چی...، من که مثبت اندیشم با خودم گفتم، شاید دوست داره منو بیشتر امتحان کنه... ، ببینه صبرم چقدره؟
اما جواد تو که می دونی نسبت به بعضی چیز ها چقدر صبرم کمه...
یادت هست که چند بار آن وقتها می خواستم با تو باشم... و در بعضی سفرها با تو بیام... تو هم دوست داشتی، ولی منو بچه حساب می کردند و مرا با تو نمی بردند. فقط من 2 سال از تو کوچکتر بودم... اما آنها مانع می شدند.
دلم می شکست. تو می رفتی بدون اینکه از دل من یک لحظه جدا بشی.
جواد واقعیت رو تو بهتر می دونی ظاهر کار من 2 سال کوچکتر هستم، ولی تو یک عمر از من جلوتر هستی. آن وقتها من از تو جا می موندم و حالا که جا مونده ترینم. وای که چقدر تنهام. جواد به خدا همه سعیم را کردم که مانند تو باشم. در بسیاری زمینه ها سعی کردم مثل تو باشم. تا اندازه ای هم موفق بودم.
تلاش کردم که :
مثل تو لبخند بر لبانم جاودانه باشه.
مثل تو از درون می سوزم و از بیرون دیگران را خنک می کنم.
مثل تو بغض های خود را می خورم و اشکهایم را می پوشانم ،
سعی می کنم که مانند تو خودم را فراموش کنم. و درد دیگران درد من باشه
سعی کردم هوسم را با ریاضت سر ببرم و عشقم را با چنگ زدن به ریسمان او مشتعل سازم
سعی کردم مثل بهشتیان اطرافم را آرام و خنک کنم و چون جهنمیان دائما سوزاننده نباشم.
سعی کردم بیشتر بخوانم، بفهمم، فکر کنم و کمتر حرف بزنم.
سعی کردم سعه صدرم را بیفزایم
سعی کردم دیگران را درک کنم. و بی انصافی ها، و کنایه ها و ....، را با لبخند بپذیرم و دل سوزناکم را برای خود حفظ کنم.
سعی کردم انسان باشم...
اما جواد به نظر تو توانسته ام هرگز خلوص تو را داشته باشم.
هرگز هرگز
وگرنه من الان درب منزل تو با دل شکسته و چشم امید به رهیابی منزلت روی زمین چمباتمه نمی زدم و اشک نمی ریختم و ....
تو کجا ..... ما کجا....
جواد...
تو که یه کوه هستی برای ما... و همه دوستان.... تو که همه ما را نوری و الگو. و هرگز نه لب به غرغر گشودی و نه به ناراضایتی و نه به بدبینی و نه ....، تو با همه صلابتت ، مثل موم در دست او هستی.
یادم می آید که چگونه وقتی عاشقونه با او مناجات می کردی همه وجودت اشک بود. دعای کمیل می خوندی. آن وقت تو از همه ما جدا بودی. حالی دیگر داشتی. برای تو نجوای عاشقانه ، التیام همه دردها و زخمها بود. آن هنگام که با دلبر مشغول بودی که:
فَهَبْني يا اِلـهى وَسَيِّدِي وَمَوْلايَ وَرَبّي صَبَرْتُ عَلى عَذابِكَ فَكَيْفَ اَصْبِرُ عَلى فِراقِكَ،
عزیز رحیم، من اگر بتوانم بر آتش تو صبر کنم ، چگونه می توانم فراغ و جدایی از تو را تحمل کنم.
وَهَبْني (يا اِلـهي) صَبَرْتُ عَلى حَرِّ نارِكَ فَكَيْفَ اَصْبِرُ عَنِ النَّظَرِ اِلى كَرامَتِكَ اَمْ كَيْفَ اَسْكُنُ فِي النّارِ وَرَجائي عَفْوُكَ فَبِعِزَّتِكَ
الهی چگونه در آتشم در حالیکه امیدوار به به بزرگواری و عزتت هستم.
يا سَيِّدى وَمَوْلايَ اُقْسِمُ صادِقاً لَئِنْ تَرَكْتَني ناطِقاً لاَِضِجَّنَّ اِلَيْكَ بَيْنَ اَهْلِها ضَجيجَ الاْمِلينَ (الاْلِمينَ)
خدایا بنگر بنده ای را که ضجه و نالهاش با چشم انتظار و اميدوارى به رحمت بىمنتهايت .بسوى تو بلند است و به زبان اهل توحيد تو را مىخواند و به ربوبيتت متوسل مىشود .
چگونه کسی در آتش عذاب خواهد ماند در صورتى كه به سابقه حلم نامنتهايت چشم دارد
يا چگونه آتش او را می سوزاند و حال آنكه به فضل و كرمت اميدوار است .
يا چگونه شرارههاى آتش او را بسوزاند با آنكه تو خداى كريم نالهاش را مىشنوى و مىبينى مكانش را .
يا چگونه شعلههاى دوزخ بر او احاطه كند با آنكه ضعف و بىطاقتيش را مىدانى.
يا چگونه به خود بپيچد و مضطرب بماند در طبقات آتش با آنكه تو به صدق (دعاى) او آگاهى .
يا چگونه مأموران دوزخ او را زجر كنند با آنكه به صداى يا رب يا رب تو را مىخواند .
يا چگونه به فضل تو اميد آزادى از آتش دوزخ داشته باشد و تو او را به دوزخ واگذارى
هيهات كه هرگز چنين معروف نباشد و اين گمان نرود
و به رفتار با بندگان موحدت كه همه احسان و عطا بوده اين معامله شباهت ندارد .
پس من به يقين قاطع مىدانم كه اگر تو بر منكران خداييت حكم به آتش قهر خود نكرده و فرمان هميشگى عذاب دوزخ را به معاندان نداده بودى، محققا تمام آتش دوزخ را سرد و سالم مىكردى و هيچكس را در آتش جاى و منزل نمىدادى
آری تو آموختیم، که اگر پیش او ضجه بزنی، پیش او کوتاه بیایی و سر به خاک بمالی، و خود را ملزم به رعایت نظرات آن یگانه کنی، دیگر نه هیچ غمی، نه هیچ تنشی، نه هیچ رنجی، نه هیچ یاسی و نه هیچ تنگنایی را نخواهی داشت.
تو در عمل به من نشان دادی که وقتی ارتباطمان را با آن قدرت لایزال و آن منبع بیکران هستی بخش قطع می کنیم، و به دنبال ارضاء لذتهای خود و رعایت نظرات دیگران می شویم، آغاز دلهره ها و ترسها و آرزوهای بی سرانجام است.
رمز قدرت و موفقیت و محبوبیتت تو، در این بی نیازی به آدمها بود. و وقتی لذت و رفاه را ترک کردی و به آنها پشت کردی، هیچ نقطه ضعفی وجود نداشت که تو را در خود بگیرد.
اما همه اشکهایت ، غمهایت را به پیش او بردی....
جواد، کمکم کن که من هم این دردهای انبارشده در وجودم را با او در میان بگذارم.
و به پاس شادمانی که به دیگران می بخشم، غم او نصیبم شود. که چه شیرین غمی هست، غم یار.







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)