سلام به همگی و ممنون
دیروز تا لحظه ای که رفتم خونه نه بهش زنگ زدم نه اس ام اس زدم دیشب ساعت 8 اومد خونه فقط یه سلام و بعدشم رفت تو اتاق منم اصلا به روی خودم نیاوردم برای شام صداش کردم اومد شامشو تو سکوت خورد و گفت امشب حوصله ی خودمم ندارم کاری بهم نداشته باش منم چیزی نگفتم
رفتم تو اتاق دیدم خوابش برده خودم رفتم تو اتاق باران خوابیدم صبح که داشت میرفت گفتم خوبی ؟؟ گفت آره بد نیستم ولی مثه همیشه از همه چیز سیرم
دوست دارم روزی رو ببینم که من برمیگردم و دلم می خواد زندگی کنم ولی تو اون موقع دیگه منو دوست نداری و بلاهایی که الان دارم سرت می آرم و سرم میآری گفتم جوابتو نمی دم
گفت تو عادت داری همیشه با این سکوتت منو آزار بدی
نمیدونستم بهش چی بگم بعدشم درو محکم بست و رفت