بنام خداوند جان آفرین...... حکیم سخن در زبان آفرین
خداوند بخشنده دستگیر...... کریم خطا بخش پوش پذیر
عزیزی که هر کزدرش سر بتافت...... بهر درکه شد هیچ عزت نیافت
سر پادشاهان گردن فراز ..... بدرگاه او برزمین نیاز
نه گردنکشان را بگیرد بفور...... نه عذر آوران را براند بجور
ادیم زمین سفره عام اوست...... برین خوان یغما چه دشمن چه دوست
بری ذاتش از تهمت ضد و جنس...... غنی ملکش از طاعت جن و انس
یکی را بسر برنهد تاج بخت...... یکی را بخاک اندرآرد ز تخت
بتهدید اگر برکشد تیغ حکم..... بمانند کروبیان صم و بکم
وگر در دهد یک صلای کرم...... عزازیل گوید نصیبی برم
فرماندگان را برحمت قریب..... تضرع کنان را بدعوت مجیب
بااحوال نابوده علمش بصیر...... باسرار ناگفته لطفش خبیر
جهان متفق بر الهیتش...... فرومانده از کنه ماهیتش
بشر ماورای جلالش نیافت...... بصر منتهای جمالش نیافت
نه ادراک در کنه ذاتش رسد...... نه فکرت بغور صفاتش رسد
مگر بویی از عشق مستت کند..... طلبکار عهد الستت کند
بپای طلب ره در انجا بری...... وزانجا ببال محبت پری
بدرد نفس پرده های خیال...... نماند سراپرده الا جلال
دگر مرکب عقل را پویه نیست...... عنانش بگیرد تحیر که ایست
درین بحر جز مرد راعی نرفت...... گم آن شد که دنبال داعی نرفت
کسانی کز این راه برگشته اند...... برفتند بسیار و سرگشته اند
خلاف پیمبر کسی ره گزید......که هرگز بمنزل نخواهد رسید
محالست سعدی که راه صفا...... توان رفت جز بر پی مصطفی
بوستان سعدی







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)