آناهیتا ی عزیز و محترم
وضعیت شما کاملا قابل درک است اما به نظر من هر سازشی باید درست و ریشه دار و زیر بنایی باشد . به صرف اینکه سر و صدایی بلند نشود شما اقدام به سازش کرده اید؟!
اگر پوست شما مثل پوست کرگدن شده بود که سخت می شد و شما این حس قربانی شدن را نداشتید .پوست کرگدن و حس قربانی و انتقال آن به فرزند و دلسوزی با هم ،همراستا نیست . درست نیست ؟! پس شما همچنان روحیه لطیف و نرم و نازک خود را حفظ کرده اید و به مشگل هم فکر می کنید .
و باز به نظر من
اگر 80 در صد حرفهای شما در رابطه با خانواده محترم همسر و همسرتان درست بوده باشد و ما هم به همین میزان حق را به شما بدهیم . کاملا مطمئن هستم که شما به آنها اجازه داده اید تا نقش زجر دهنده را در زندگی شما بازی کنند و شما قربانی باشید .
و بهترین راه برای پیدا کردن و ریشه یابی مشگلات مراجعه به دکتر روانشناس بالینی است .
مطمئن باشید زمانی که شما مشگلات خود را ریشه یابی کنید و درد مشخص شود درمان هم آسان خواهد بود و زمینه های تغییر به مرور و نرم مهیا می شود و شما می توانید از این احساس مخرب فاصله بگیرید .
من زن بسیار قوی و مصممی هستم و از قضا در حیطه ی زنان هم داد سخنی سر داده و می دهم شنیدنی و دیدنی !! اما در مسیر زندگی پیش آمده که بر اثر فشار در یک مرحله ی زمانی ، حس قربانی بودن را تجربه کرده ام و می دانم که بسیار حس مخرب و رنج آوری است و البته بهای بسیار سنگینی هم برای کسب این تجربه و غفلت از خود پرداخت کردم .
برای درک بهتر پاره ای از مسائل فهمیدم این تجربه برای من لازم بود چرا که با پوست و گوشت و استخوان خودم هر چند کوتاه مدت اما آن را تجربه کردم و درهای تازه ای از درک به روی من باز شد .
اما به محض اینکه متوجه اشتباهات خود شدم مسیر خود را برای ترمیم روح و روان خود تغییر داده ام و مسلما بعد از دوره ی بازپروری خود می توانستم نسبت به محیط و زمان و شرایط به افراد دخیل در رابطه ام درست تر فکر کنم و ....
و اولین مسئله این است که من در آن هنگام فراموش کرده بودم که من همیشه و همیشه حق انتخاب دارم. قدرت تصمیم گیری دارم و بیشترین کسی که باعث و بانی این احساس و تجربه است خودم !
پس زنان ما در ایجاد این حس و مخصوصا در پایداری این احساس ، خود هم به میزان زیادی مقصر هستند .
اولین گام سازنده این بود که من به جای اینکه توجه خود را متمرکز برافراد و اتفاقات پیرامون کنم ،خودم را بررسی کنم .
من اشتباهاتی داشتم و بر مبنای همان اشتباهات، اجازه سواستفاده هایی از طرف خود من صادر شده بود .
در آن روز سخت بود که اعتراف کنم که من اشتباه کرده ام و سخت هم اشتباه کرده ام و می خواستم تمام گناه را ( از منظر ذهن آن روز خود ) به گردن بانیان حس قربانی بودن بیندازم . اما امروز سهم و حق خودم را از اشتباه که کم هم نبود، پذیرفته ام .اما در جا زدن و انتقال این حس به فرزندانم و... از زنی با توانمندیهای من بعید به نظر می رسید و من این کار را به هیچ عنوان نکردم . فرزندان من ، شرکا من در ایجاد این حس در مقطع زمانی را همچنان عاشقانه دوست دارند و مورد احترام قرار می دهند هر چند که بچه ها هم احساسات بد را با من تجربه کردند . اما در آن لجنزار احساسی فرو نرفتیم و در چرخه ی بیمار سایرین قرار نگرفتیم . ما زنده ایم و زندگی می کنیم چه بهتر که سالم و درست زندگی کنیم .چون در نهایت سلامت روحی و روانی هم انسان مرتکب خطا ست حال با وخیم تر کردن اوضاع به لحاظ روح و روان خودمان ، مشگل پیچیده تر و حاد تر می شد و با انتقال این حس به یچه ها دود آن در دراز مدت به چشم خودمان می رود!!!
اول به دلیل وجود نازنین خودت و دوم به خاطر وجود نازنین بچه ها به دکتر روانشناس بالینی مراجعه کن و در نهایت برای زیبا تر زندگی کردن و لذت بردن از زندگی که حق اولیه و پایه تو و بچه ها ست .








علاقه مندی ها (Bookmarks)