سلام
من تازه عضو شده ام و با خوندن مطالب احساس کردم که شاید شما بتونین یک همفکری به من بدین
من و همسرم ۶ ساله که ازدواج کردیم و شکرخدا رابطهی بدی هم با هم نداریم. ولی متاسفانه رابطهی خانوادهی همسرم با من اصلآ خوب نیست. بذارید کمی توضیح بدم درباری خانوادهی همسرم تا بهتر درک کنین که چی میگم. همسره من ۲ بردار و یک خواهر بزرگتر از خودش داره و یک خواهر کوچکتر. هیچ کدام از این بچه ها به جز همسرم ازدواج نکردن و همچنین هیچ کدام به جز همسرم اهل کار و مسولیت پذیری نیستن. یکی از برادر شوهر هام قبلا ازدواج کرده ولی بعد از ۱-۲ سال همسرش ترکش میکنه. پدره همسرم ۲ ساله پیش فوت کردن. ایشون از همون روز اول از من خوششون نمیآمد و سره عقده ما سر یکی از بند های عقد نامه مبنی بر اینکه من توی اموالی که بعد از ایشون به همسرم میرسه شریک میشم، بلوائی به پا کردن که کار دشت بالا میگرفت که همسرم مردونگی کرد و گفت که مالی از پدرش نمیخاد. ایشون بر ها در جاهای مختلف از من به عنوانه یک موجوده آب زیره کاه اسم میبردن با اینکه هیچ شناختی از من نداشتن...خدا بیامورزاتشون ولی خیلی خاطراته بدی از خودشون در ذهنه من به جا گذاشتن.
مادر همسرم، همیشه فرمانروایی خونه بوده و همه چه ایشون حق بگه چه ناحق، حقه اعتراض ندارن( البته بگذریم که این فقط شامل حال من و همسرم میشه)خانواده همسرم با کسی رابطهی نزدیک ندارند و همیشه توی خودشون بوده و هستن. باور دارند که هیچ کس خانواده نمیشه و خانواده فقط محدود میشه به پدر و مادر و بچه ها. تصور کنین که عروس این خانواده بشی و بخواهی جائی پیدا کنی بینشون. خانواده ی همسرم از من خیلی خوششون نمییاد و همونطور که بارها بهم گفتند من غریبه ام و جز خانواده محسوب نمیشم. توی این 6 سال هر کاری بگید کردم تا رابطه مون بهتر بشه. هر بار که زنگ میزنند از همسرم میپرسند زنت اونجاست صدای ما را میشنوه یا یواشکی به همسرم ایمیل میزنند که زنت را باید باهاش اینطوری رفتار کنی یا اونطوری ادبش کنی... از همسرم و احساسش نسبت به خانواده اش سواستفاده میکنن تا یر علیه من تحریکش بکنند و...
توی این سالها خیلی تحمل کردم و به هیچ کس حتی خانواده خودم هم چیزی نگفتم ولی الان چند وقتیه که دلسرد شدم نسبت به زندگیم. مدام میترسم و استرس دارم از اینکه همه چیز از دست بره. دلم میخواد فرار کنم از همه چیز و همه کس... با اینکه هنوز عاشق همسرم هستم ولی از اینکه زندگی باهاش انقدر حرف و کنایه های خانواده اش را داره خسته شدم.
توی این 6 سال هم به من و هم به خانواده ام خیلی توهین کرده اند و به خاطر همسرم آتیش گرفتم و دم نزدم ولی دیگه نمیتونم.
مادر همسرم میخواد بیاد یک مدت دیدنمون بعد از 6 سال این اولین بار هست که میخواد بیاد خونمون خیلی میترسم که نتونم تحمل کنم حرفهاش را... بهم بگید چه کار کنم؟!








علاقه مندی ها (Bookmarks)