آنچه من از سایه ها می آموزم ارزش نور است
دقت کنید !
هر وقت نوری در تاریکی بر شما می تابد سایه ای از شما پیداست . و این می فهماند تو در تاریکی قرار گرفته ای ،
مبادا گرفتارش شوی .
اما وقتی کامل در نور قرار می گیری خبری از سایه نیست .
سایه را شاید بشه تأویلی گرفت از ابعاد مادی و غیر مادی وجود ، که بعد غیر مادی از جنس نور است ، و آن زمان
که در اثر جهل و از خود بیگانگی ، گرفتار غلبه مادیت صرف در وجود می شویم ، در تاریکی قرار می گیریم و بعد
نورانی وجودمان که از ما تفکیک نا پذیر است در پی ما روان است و می خواهد خودی نشان دهد تا او را دریابیم و به
سوی نور بشتابیم ، و از سرگردانی تاریکی های جهل خود راوارهانیم که آرامش و معنای زندگی در اینجاست .
تأویل من از سایه این بود
نظریه مُثُل افلاطون هم شاید همین حقیقت را بیان کند.
فریدون مشیری قطعه شعری دارد شاید بی ربط به این محتوا نباشد :
نيمه شب بود و غمي تازه نفس؛
ره خوابم زد و ماندم بيدار.
ريخت از پرتو لرزنده شمع
سايه دسته گلي بر ديوار
همه گل بود ولي روح نداشت
سايه اي مضطرب و لرزان بود
چهره اي سرد وغم انگيز وسياه
گوئيا مرده سرگردان بود!
شمع خاموش شد از تندي باد
اثر از سايه به ديوار نماند!
كس نپرسيد كجا رفت؛ كه بود
كه دمي چند درين جا گذراند!
اين منم خسته درين كلبه تنگ
جسم درمانده ام از روح جداست
من اگر سايه خويشم ، يارب
روح آواره من كيست؛كجاست؟
آیا میشه گفت ، مثل سایه ها ، مثل روح و جسم ، ظاهر و محتوا ، حقیقت و مجاز و ...... است ؟
شما چه می بینید و تأویل می کنید ؟







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)