فرشته مهربانم
من بین افراط و تفریط موندم:
حمایت زیاد خانواده و 1.قطع این اطمینان + 2.عدم حمایت و ضعف همسر بعد از ازدواج.که دومی اوضاع رو بدتر کرد
پس مشکل تنها وابستگی من به پشتیبانی خانواده م نیست.در ضمن.با وجود ان حمایتها من از بچگی خیلی مستقل و پر دل وجرات هستم و اونقدرها هم لوس بار نیومدم
واضحتر بگم من تا قبل از ازدواج خیلی وابسته چیزی در دنیای خارج نبودم
حتی دوری از خانواده رو هم براحتی تحمل میکردم الانم تقریبا همینطوره
چیزی که دست و پای منو بسته و باعث شده من اینقدر احساساتی بشم عشق به همسرمه
نمیدونم چرا تنها کسیه که تونسته منو اینقدر وابسته کنه و باعث شده منی که تا دیروز نظرات غیر منطقی دیگران برام مهم نبود الان به اونها و محیط اطراف هم بیشتر از قبل وابسته شدم
الان خیلی چیزا که همیشه بودن ولی نمیدیدم برام پررنگ شدن
خب میدونم تا حدی طبیعیه ولی در مورد من بیشتر از طبیعی شده
من با وجود پشتیبانی خانواده خیلی مسئولیت پذیر و خواهان استقلال زیادی بودم و تا حدی این استقلال رو هم داشتم ولی الان محدود شدم
نمیتونم این رو تحمل کنم
حالا اینا به کنار به اصل کاری بپردازم
میخواستم بگم برداشت اشتباه نکنید
مشکل فقط قطع حمایت خانواده نیست(که اگه فقط این بود که جای بسی شکر بود)
اصل مشکل(%80-90%) خلا ایه که از طرف همسرم در اینمورد ایجاد شده
که اگه وابستگی قبلی هم نداشتم مطمئنا مشکل ایجاد میکرد
راستی من میترسم این خلا رو پر نکنم.اخه همسرم نمیتونه مدیریت کنه.راهی هست که کم کم هردومون بتونیم بریم نقش اصلی خودمونو تو زندگی ایفا کنیم؟
اون مرد باشه من زن؟
بچه ها چرا بقیه نظری نمیدن؟
بذارین گفتگو چند طرفه باشه تا از نظرات بیشتری استفاده کنم.
آنی جون چی شدی؟







)

علاقه مندی ها (Bookmarks)