خواهر خوبم،
سارا جان،
سلام،
صحبتهاتون رو خوندم، دغدغههاتون رو میفهمم و درک میکنم...
اگرچه بخش زیادی از صحبتهاتون از فیلتر ذهنی من گذشت، چون به واقع، امروز با خبرهایی که از ایران گرفتم، به هیچ عنوان روز خوبی نداشتم و دیگه فکر کردن به بخش اول حرفهای شما، که البته واقعیت جامعه ما هست، دیگه توانی برام نمیگذره که امروز رو با رسیدن به همه برنامه هام تموم کنم، ...
بنابرین، امیدوارم عذر من رو بپذیرین اگر وارد جزئیات صحبتهاتون نمیشم،
فقط میتونم بگم، سارا ی عزیز، همه اینها هست.. خوب که چی؟
شما کاری میتونی براش بکنی؟ نمیتونی!
شما نمیتونی یک زیر ساخت اشتباه رو، بعد از قرنها عوض کنی! با اینکه همه تلاشت رو داری میکنی! اما وقتی همه تلاشت رو کردی، دیگه بهش فکر نکن!
چون فکر کردن به این مسائل، این مشکلات رو حل نمیکنه اما زندگی شخصیت رو تحت تاثیر قرار میده...
برای ما، از ترس نوشتی، ترس از دست دادن، دوست داشته نشدن...باور کن، همه ما به عنوان یک انسان، مستقل از جنسیت، همه این ترسها رو کم و بیش داریم!
سارا، میدونی چرا این ترسها وجود داره؟
چون دوست داشتنهای ما، انتظارت ما از هم، همه غلط هست!
سارا، شما اگر همسرت رو دوست داری، باید به خاطر خودش دوست داشته باشی، نه به خاطر خودت یا کارهایی که برات میکنه...
اگر توانستی اینطوری دوست بداری، مطمئن باش، همه ترسهات رفع خواهد شد...چون انتظاراتت مدیریت میشود...
و اگر خدایی نکرده روزی اصطلاحا مورد بی مهری قرار بگیری، انتظار ضربه شدید نخواهی داشت و بنابرین دلیلی برای نگرانی آینده نخواهی دید...و خودت را در آینده بازنده نمیبینی که بخواهی بترسی!
اما، زنها در جامعه ما، بیشتر از آن که دلبستهٔ مرد خود باشند، وابسته او هستند...با اینکه، ممکن هست، از همه نظر استقلال داشته باشند(مالی، اجتماعی،...)، اما همچنان فکر میکنند، به همسر خود، با هر شرایطی نیاز دارند، چرا؟
چون وابسته هستند، نه دلبستهٔ...چون دوست داشتن درست را یاد نگرفته اند!
چون میترسند...چون باور کرده اند، هر چقدر هم، مستقل باشند، به یک مرد نیاز دارند!!! وابسته مرد خود شده اند نه دلبستهٔ...برای همین فکر میکنند، زندگی بدون این مرد که ممکن است در حق آنها هزاران ظلم کرده باشد، غیر ممکن هست...
در مورد من نوشتین، و اینکه این دید من ظلم به زنان هست،
سارا جان، کامران، هم فوقالعاده احساساتی هست و هم فوقالعاده ترسو،
من از جنس شما میترسم...بعضیهاتون واقعا خیلی بلند جیغ میکشید...
بنابرین، بعد از تجربه ۳-۴ تا جیغ بلند، که یکیش وسط یک کلاس و جلوی استاد بود!!!
نتیجه گرفتم، مسائل حساس را نباید با خانومها بحث کرد...
فردا هم اگر ازدواج کنم، به جای بحث کردن یا گفتمان منطقی از دید خودم، در خیلی از مسائل سعی میکنم با فرد مقابلم زبان مشترک پیدا کنم و با همان زبان با او گفتگو کنم!
ضمنا، احساساتی بودن یک خانوم به هیچ عنوان بد نیست و نقطه ضعف نیست،
عدم قبول این ظرفیت احساسی از سمت خانومها و فرار از این واقعیت مشکل ساز هست!
وقت بخیر،
کامران














علاقه مندی ها (Bookmarks)