با سلامی دوباره
توفیق اجباری نصیبم شد و چند روزی رفتم سفر،دوست داشتم زودتر بیام و به تا پیکم سر بزنم
ممنون از همه
فرشته مهربان و عزیزم ،کارهایی برای رهایی و تمرکز زدایی از این مسئله کرده ام ،موقت موثر بوده
ولی وقتی یه مشکلی هرچند کوچک تو خانواده ویا اجتماع برام پیش میاد این مسئله هم بیشتر مانور میده و شکستم بیشتر به چشمم میاد ،در کل ضعیف میشم.بیش از حد ناراحت میشم.
متاسفانه پدرم هم خیلی بد رفتار میکنه ،در کل بعد از بهم خوردن رابطم،با پدرم هم میونه خوبی ندارم. ازش کناره گیری میکنم. مخصوصا وقتی میبینم که سر پیری تازه فیلش یاد هندسون کرده!!!
از اون طرف هم خواهرم با شوهرش به مشکل خورده که همش حرف از جدایی میزنه.اینا که با اون همه عشق و شیدایی ازدواج کردن حالا...
وقتی که مادر و خواهرم پیش من درد دل میکنن و از بدی مردها میگن.مادرم هیچ وقت از پدرم بد نمیگفت ولی چند وقته انگار منفجر شده و چیزهای رو میفهمم که حتی دوست ندارم تو چشای پدرم نگاه کنم.

نمیدونم چرا وقتی این مسائل پیش میاد تمام ماجرای خودم برام مرور میشه و در حقیقت تازه میشه و گیج میشم.بهتره بگم که خیلی وقتا خوبی های نامزدم یادم میاد و اینکه چقدر بهش اعتماد کرده بودم و حتی یک لحظه بهش شک نکردم. فکر کنم خیلی خوش خیال بودم.الان وقتی فکر میکنم که ممکنه با کس دیگه ای باشه و یا حتی همون موقع هم بوده که اون طور دل برید، استرس میگیرم و باورم نمیشه که قبل از اینکه من بله رو بگم اینقدر تلاش میکرد دلمو بدست بیاره ولی بعدش...

واما اقداماتی که تا الان انجام دادم
پارسال تصمیم جدی گرفتم که ادامه تحصیل بدم و 3-4 ماه هم وقت گذاشتم و کنکور دادم
بلافاصله بعد از کنکور به طور جدی دنبال کار بودم،که بعد از چند روز تونستم کار خوبی پیدا کنم،خیلی خوشحال بودم که مشغولیت کاری باعث شده بود از این افکار و احساسات دورتر بشم
کارم خوب بود،درآمد خوبی داشت و لی 12 ساعت کاری برام خیلی سخت شده بود. تا اینکه 1 ماهه پیش با پیدا کردن کار دیگه ای، از کارم اومدم بیرون. کار جدید خیلی بهتر از کار قبلی بود،هم ساعت کاری،هم مسیر و هم امکانات ومزایا و هم محیطش ،جایی که اکثر هم رشته ای های من آرزوشو دارن. قضیه کار من حتی به گوش دورترین دوستام هم رسید و زنگ میزدند تبریک میگفتن وباورشون نمیشد که من بدون پارتی و با تلاش خودم تونسته بودم این کارها رو پیدا کنم.
خلاصه اینکه این شرایط 1 هفته بیشتر دوام نیاورد، یه روز تو محل کارم با احترام یه پاکت بهم دادن و گفتن که مدیر به خاطر بودجه و ...از گرفتن نیروهای جدید پشیمون شده و .... در کمال ناباوری اومدم بیرون.
از این جا رونده و از اونجا مونده
بعد از چند ماه سر کار رفتن خونه نشین شدم.البته نا امید نیستم،دنبالش هستم
تو این فاصله هم 2 تا کلاس متفرقه که همیشه دوست داشتم برم ولی وقت و پولشو نداشتم رو اسم نوشتم ولی متاسفانه یه خط در میون میرم و پراکندگی رو تو برنامه هام دارم
درضمن خوشحال میشم اگر روشهای ایجادآرامش و نشاط درونی خودتون رو بهم بگید

نقل قول نوشته اصلی توسط گل بیرنگ

ببین من حس میکنم که الان شما یه مشکل دیگه هم داری و اینکه نمیدونی که ایا باید به کسی که میاد خواستگاریت و یا همسر اینده ات در مورد روابط جنسی که داشتی هم چیزی بگی یا نه و اینکه اگه بگی باید کی بگی یا چجوری بگی.نمیدونم ایا این هم مشکل شما هست؟ یا در این مورد تصمیم خودت رو گرفتی که میخوای چیکار کنی؟عزیزم سعی کن که اگه این مشکل رو داری اون رو واضح مطرح کنی .اگرم نه که روی اون مشکلای قبلیت کار کن.خلاصه سعی کن که اینجا خودت رو سبک کنی و لااقل همه مشکلاتت رو بنویسی شاید کسی پیدا شه و حرفش بهت کمک کنه خلاصه به نظرم با خودت کنار بیا که الان کدوم مشکل رو داری که داره اینقدر اذیتت میکنه

منم برات دعا میکنم و واست انرژی مثبت میفرستم تو هم همینکارو بکن
خیلی ممنونم از شما
آره دوست من،واقعا یکی از مشکلاتم هم همینه.