میدونی جنگ سر ِ چی بود ؟ اینکه این همسایه های به اصطلاح متمدن (؟) آشغالهاشون رو میگذاشتن دمِ در ِ خونه ی ما بیچاره بابا که هر شب مجبور بود آشغالها رو ببره چند کوچه اونورتر تا بده به رفتگرها ..من بالاخره تصمیم گرفتم که شاخ گاو رو بشکنم و یک درس درست و حسابی بهشون بدم واسه همین آشغالهامون رو برداشتم و بردم دم ِ در ِ خونه ی همسایه گذاشتم و اومدم یک پوست موز انداختم جلو پیاده روی در خونه مون و بعدش یک برگه برداشتم و روش نوشم لعت به کسی که اینجا آشغال بریزد تا همسایه ه که افتاد بخونه و ببینه که چی زود نفرینم میگیرش ...

چون آقا عرفان هم چند تا کلمه گفته بودن من هم کلمات ایشون رو میگم که نفر بعدی جمله بسازه
زولبيا - منچستر يونايتد - گربه - روانشناسي