هر رو که میگزره خبر ها و چیزای نا امید کننده تری می شنوم دیگه طاقت ندارم نمیدونم باید به کجا پناه ببرم .فهمیدم که بابام رفته پیش دوستای به اسم درد و دل هر چی خواسته درباره من گفته . و البته در انتها هم گفته که مواظب پسراشون از دست من باشن .و چون من بهشون گفته بودم برام یه خونه دیگه بگیره رفته گفته که از ترس آبرو میخوایم واسش یه خونه دیگه بگیریم . کی باورش میشه ؟ من باید چی کار کنم؟ من چه گناهی کردم که بابام یه آدم مریضه با افکارهای دوران باستان و داداشام هم همینطور. جو یه جوریه که انگار حق با اوناست این که میگم باید یه کاری کنم ازم بترسن منظورم اینه که باید یه جوری جو رو به نفع خودم عوض کنم .که معلوم بشه حق با منه و در حق من ظلم شده .
خودمو به بی خیالی زدن باعث شده فکر کنن حق با خودشونه . فکر میکنن خیلی هم در حق من دارن لطف میکنن که گذاشتن من پیششون بمونم و منو بیون نکردن. براشون هم اصلا" مهم نیست من به چه راهی کشیده بشم تازه میخوان یه کاری کنن که من یه کار ناجوری بکنم من برم سراغ این کارا یا کسی رو بکشم یا دزدی کنم یا هر چی که حرفشون درست دربیاد ویا خود کشی کنم . اینا به خاطر چیه ؟ کی میتونه برام توضیح بده من دارم دیونه میشم , باید از یه راه خوب از خودم دفاع کنم نباید سکوت کنم وگرنه همه فکر میکنن حق با اوناست . یعنی همه اینا به خاطر حسادته ؟ به خاطر ترسه ؟ از چی ؟چرا ؟
من باید چی کار کنم دیگه نمیتونم سکوت کنم .سکوت من برابر مرگ منه . من باید به کجا پناه ببرم اونم نه از دست مردم از دست خانواده خودم ؟؟ کی توی دنیا هست که جواب این سوال رو بدونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)