نقل قول نوشته اصلی توسط بی دل
[size=small]یکسال تمام اون خانوم به شما اصرار کرده شما هی گفتی نه و ما به درد هم نمیخوریم! انتظار داشتی چیکار کنه؟
حالا هم که رفته داری زنجه موره میکنی که چی؟
نخواستیش!
همین برای یک دختر یعنی شکست!
بذار بره زندگیشو بکنه. پیشنهاد عروسی دادن در این روزهای آخر و... نامردیه! دلت میخواست تو معذورات قرارش بدی؟ اگه میگفت باشه بیا خواستگاریم باز چی بهش میگفتی؟

اون دختر همه اشک و آهش رو ریخت و آخرش هم بهت اولتیماتوم داد که پسره داره میاد خواستگاریش.
پس دیگه چه خورد شدنی؟!!!
رفتی مکه و مدینه بعد از اونجا زنگ زدی به یک دختر نامحرمی که قصد ازدواج باهاش رو هم نداشتی که چی؟
[/quote]
«رفتی مکه و مدینه بعد از اونجا زنگ زدی به یک دختر نامحرمی که قصد ازدواج باهاش رو هم نداشتی که چی؟»
اگه من از مدینه با دختره تماس گرفتم حقیقتش این بود که من هنوز تصمیمی نگرفته بودم...
چون از نظر عقلانی میدونستم به هم نمیخوریم...
اما دلم چیز دیگه ای میگفت...
من بین دوراهی عقل و دل بودم...
« اگه میگفت باشه بیا خواستگاریم باز چی بهش میگفتی؟»میفهمیدم عشقش واقعیه و به خاطرش از همه ی معیارها و ملاکهام میگذشتمو...
مطمئنا علیرغم میل باطنیه خانوادم باهاش ازدواج میکردم...
میدونستم علیرغم میل باطنیه خانوادمه چون
1-از نظر قدی به من نمی خورد 2-از نظر سنی هم سن من بود3-تو جایی کار میکرد که پدرم دید خوبی نسبت به آدماش نداشت 4-خانوادشون گیلانی بودنو با هم تفاوت فرهنگی فوق العاده ای داشتیم...