ممنون دوستان .
دلم برای مامانم خیلی میسوزه.تمام عمرش زحمت کشید و حالا که زمان آرامشش هست این وضعیتش شده.
حالم خیلی بده.خیلی ناراحتم.آبرومون پیش همه میره.به شوهرم چی بگم.تازه شوهرم فکر میکنه بابام آدم خیلی خوبیه.آخه بابام خیلی با احترام باهاش رفتار میکنه.شوهرم فکر کنم اصلا باور نکنه.امروز به شوخی به شوهرم گفتم اگه بابام یهو زن بگیره و خانوادمون از هم بپاشه ، چیکار میکنی؟گفت بابات اونجور آدم نیست!!!
تو این یه سالی که من ازدواج کردم حیلی تلاش کردیم شوهرم هیچی متوجه نشه.
میترسم مامانم از غصه مریض بشه.
مامانم میگه من نمیتونم تحمل کنم بابا با یه زن دیگه باشه (مامانم حیلی به بابام خساس و عیرتی بود وفکرشو نمیکرد این بلا سرش بیاد .)

راستی اینم بگم که احساس میکنم خود بابام هم نمیدونه چیکار میخواد بکنه.همش به مامانم میگه فعلا به کسی نگو . یه ماه صبر کن.
از طرفی داره واسه اون زنه میمیره و میگه اون زنه هم چند بار برای بابام خودکشی کرده!!!
از طرفی هم احساس میکنم مامانم تو گلوش گیر کرده.
یعنی یه جورایی دوست داره مامانم سر زندگیش باشه و این زندگی فعلی از هم نپاشه که این باعث میشه آبروشم نره.از طرفی هم با اون زنه باشه و به عشقش برسه و مامانم باهاش کاری نداشته باشه.
راستی بابام گفته تا این لحظه حتی به زنه دست هم نزده و فقط در حد حرف بوده و با هم تو ماشین دور زذن.
انشالله خدا هر کی رو که زندگی کسی رو خراب میکنه از رو زمین بر داره