حتما درسا ی عزیز
برای خودم هم خیلی آموزنده بود ....واقعا چقدر دوران کودکی میتونه تاثیر گذار باشه
اقای دکترخلعت به اورژانس ... اقای دکترخلعت به اورژانس
صدای پیجر منو به خودم آورد
خانوم نیومدن ببرنت .... هنوز که اینجایی ...؟تخت و خالی کن مریض داریم....جا نداریم
صدای پر حرارت شادی رو شنیدم. باورم نمی شدفقط یادمه مثه ادم ندیده ها پر کشیدم طرفش و محکم بغلش کردم بغضم ترکید و تنهاییمو تو بغلش گریه کردم.اینکه مادری ندارم تا برام دعا کنه و دل بسوزونه و حتی خواهری که بتونم چشم به راه اومدنش باشم یه دل نگرون دارم که نصفش کردم بین دختر کوچولوم و پیمان!!
بعد از اومدن شادی، پیمان و سندانی هم که برای تسویه رفته بودن اومدن کاشف به عمل اومد که شادی با اونا اومده .یعنی اول میخواسته نهار بیاد پیشم دیده نیستم از صابخونه جویا شده و با اونا اومده .هزینه بیمارستان رو مهندس عسگری داده بود قرض به پیمان . ندیدمش تا ازش تشکر کنم.تمام مدت برگشت دست شادی تو دستم بود و سرم رو شونش، واحساس خوب خواهر داشتنو تجربه می کردم و خدا رو زیر لب شکر می گفتم .شادی هم اروم اروم زیر گوشم جوکای خنده دار می گفت و منو می خندوند
فصل پنجم:
خونه هنوز از لوازم شادی ریخت و پاش بود .گفتم همشو جمع کنه ببره چون اه در بساط نداریم .اما تعارف کرد و گفت نه پول نمی خوام فعلا هر وقت داشتی بده اما من میدونستم که حالا حالاها ندارم .خودم وسایل رو تو پلاستیک ریختم و گذاشتم گوشه در که وقت رفتن ببره . پیمان پایین بود و با سندانی حرف میزد.میدونستم خیلی خسته شده پروینم هم هنوز ندیده بودم شادی برای رفتن من من می کرد.سراغ دخترشو گرفتم با لاقیدی گفت مادر شوهره نگهش میداره تا جونش در بیاد و زد زیر خنده.اخر سر هم با زیرکی حواسمو پرت کرد و پلاستیکارو جا گذاشت و رفت
بعد از اون روز پیمان که ترس از یه ماه دوری با من تو وجودش بود بازم چسبید به ماهواره در حالیکه منعی برا نزدیکی نداشتم اما خودم اینجوری ترس کمتری داشتم از شادی هم تا دو هفته خبری نبود نه تلفن جواب میداد نه سر میزد
همه چی بوی شرجی و دریای پر از ماهی میداد و گرما بیداد می کرد .جلو کولر گازی ولو میشدیم و هندوونه تگری می خوردیم .وقتی برق میرفت از ترس خفه شدن تو خونه مردم میریختن تو کوچه بیشتر شبا برق میرفت کولر از کار میفتاد هوای دم کرده داغ نفس کشیدنو سخت می کرد انگار جهنم بود و انگار تمومی نداشت. ارزوی یه نسیم خنک تو دلمون مونده بود.من همچنان کار می کردم و باز کم حوصله و بد اخلاق شده بودم هیچ تفریحی نبود فقط کار،کار،کار. سر پا وایسادن و بوی رنگ و لاک و سشوار دست گرفتن و وزوز موهای زنهارو صاف کردن .دیگه اینکارا برام جذاب نبود.به وطنی زنگ زدم بچه داری حالشو جا اورده بود و شاکی بود میگفت هر وقت افسرده میشم و خسته، این بابای بچه هس که ارومم می کنه یادتو میفتم که بدون پدر بچه تو بزرگ می کردی و بغض می کرد
: پیمان خوبه؟؟بهت میرسه؟؟بابای خوبی هس؟؟
: اره شکر همه چی خوبه.داریم اینجا از گرما تلف میشیم دلم تنگ شده
شادی پیداش شد.یه سری دیگه لوازم اورد و خالی کرد تو خونه. : دارم مغازه رو تخلیه میکنم. جا که ندارم خونه خودمم که اوووووووووووووووووه کلی دوره! تو اتاقات بزرگه یه گوشه بزار پیمان شاکی نشه
: چرا؟ پول کم اوردی؟
: نه مادر به خطا از سرو شکلم خوشش نمیاد میخواد مغازه رو بده به خواهر زادش مرتیکه!
: وااا به همین کشکی؟؟
و یه جوری منو پیچوند که دیگه نپرسم
: تا کی؟؟
: نمیدونم تا یه جا پیدا کنم دیگه گوشه خیابون که نمیتونم بساط کنم.
تو لوازم جدید کلی لوازم برقی کوچیکم بود .من نمیدونستم شادی ازین هام میفروشه .به نظرم خیلی زرنگ و قالتاق بود . بهش اصرار کردم دخترشو بیاره پیشم اما بازم طفره رفت وقتی داشت میرفت از پله ها پایین یه دفعه برگشت و منو کشوند تو بغلش
:نمیخام دیگه حرف دخترمو بزنی خب؟قلبم درد میگیره
سندانی میرفت دریا هر وقت برمی گشت تورشو تو حیاط پهن میکرد و همسایه های جون جونی میومدن تماشا و خرید. خر چنگ ، ماهی ،لاک پشت و میگوهای درشت ترسناک که شاخکای بلندشون تو هوا مثه انتن میچرخوندن پروین از ترس و خوشحالی ورجه وورجه میکرد و دامن منو میچسبید و دست و پا شکسته می گفت :مایی مایی
مرداد شد اوج خرما پزون گرما بیداد. اب تو منبع اونقدر داغ بود که دست رو میسوزوند واقعا تخم مرغ کنار پنجره اب پز میشد. اون روز مثل هوای دمکرده داغ تب داشتم یه مریضی ویروسی جدید بود .پروین رو با هربدبختی بود خوابونده بودم و جلو ماهواره دراز کشیده بودم و به دخترای رعنای مدل نگاه می کردم که با عشوه لباسهای مثه طاووس تنشون بود یه ذره شکم و چربی نداشتن و دوباره به شکم خودم نگاه میکردم که بعد از سزارین افتاده شده بود و هنوز خطهای سفید روش معلوم بود با فشار شکمم رو میدادم تو اما بازم پایینش میفتاد حالم از خودم بد میشد. به پیمان حق میدادم که از این زنها بخواد
سر دردم بیشتر میشد .مریضی عجیب غریبی بود .زنگ زدن!
دو تا مامور کلاه به سر پشت در بودن
:خانوم....؟
:بله امرتون؟
:شما رقیه دریسی میشناسین؟
: بله چیزی شده
: همراه ما بیاین کلانتری معلوم میشه.
عین این سریالای ایرانی شده بود.دلم میخاس بگم مگه چی شده ؟اما زبونم قفل شده بودم دلم هزار تیکه میشد اگر اتفاق ناجوری افتاده بود .پروین رو انداختم رو کولم و بردم پایین. وسط راه پله بیدار شد و شروع کرد به جیغ جیغ اعصابم داغون شده بود.
دکمه های مانتوم رو بالا پایین بسته بودم دو تا مامور نیگام می کردن
.زهراخانوم از زنگای پشت سر هم من دوید پشت در : چی شده عزیزم؟
رنگ از رخش پرید: یا فاطمه زهرا اینا واسه چی اینجان ؟
صدام میلرزید، چونم میپرید، میدونستم خیلی با ابرو زندگی کردن.
: نمیدونم به خدا. فکر کنم واسه دوستم یه اتفاقی افتاده،شادی.
: دارن میبرنت؟ زنگ بزنم سندانی بیاد ؟
وقتی پات برای اولین بار میرسه جایی که همیشه ازش ترسیدی وقتی نگاه همه ادما روت مثه یه خلافکار یا زناکار میشه انگار هیچی واسه مخفی کردن نداری .وقتی تو رو جای یکی دیگه بازپرسی می کنن و جای یکی دیگه شکنجه روحیت میدن انگار میخای به تموم گناههای شخصیت اعتراف کنی .انگار همه میدونن تو کی بودی و بابا ننت چی
کاره بودن و الان چی کار می کنی.وقتی اونقدر ساده باشی که نتونی بفهمی همه اونهایی که یه روز دشمن خونین یه روز دوست جونی بودن بایدم اینقد ازون راهروهای سبز و ادمای کلاه به سرو سربازای وظیفه بی تربیت بترسی.
:روسریتو بکش جلو.....استغفرا...
سرم بنگ بنگ می کرد و اب دهنم خشک شده بود .دلم یه لیوان اب یخ می خواست ... باز پرس رو به روی کولر بود من کنار پنجره افتاب میخوردم و از تب خیس عرق شده بودم
: چند وقته میشناسیش؟
:یکی دو ماه....چیزیش شده؟
: اینجا من سوال میکنم تو جواب میدی فهمیدی؟ مال اینجا نیستی نه؟
سر بی موش رو خاروند و عرقش رو پاک کرد.زیر لب انگار فحشم میداد
:از کی با هم کار میکنین؟
: کار؟ چه کاری؟ مشتریم بود فقط.و دوستم
:پس دله دزدیا کار تو نبوده .یارو میدزدیده قاچاق میکرده و سودشو شریکی میخوردین هااان؟
انگار یه کوه یخ روم ذوب شد. پشتم یخ کرد. انگار باد سرد پاییز تهرون پیچید توی سینه ام
بعد از سه ساعت بازجویی و هق هق، من با دو تا مامور دیگه اومدیم در خونه . همسایه ها سرک میکشیدن و این یعنی پایان زندگی خوش یعنی خداحافظ خوشبختی کوچک من، خداحافظ دوران سخت اما شیرین کیسه های بزرگ خرت و پرتای شادیو رو پله ها می کشیدن و زنای همسایه جسورتر منو میپاییدن که تو ماشین کلانتری گریه می کردم....
احتمالا خوشحال بودن که دختر تهرونی محلشون خلاف ملاف داره. زهره از پشت شیشه مارو دید .زهرا خانوم و پسر بچه های بازیگوشش دویدن جلو در پروین تو بغل حمید نق میزد و موهای شونه نکردش چشماشو پوشونده بود
چه فضاحتی بود.مطمئن بودم پیمان منو میکشه.شرجی میزد تو سینم سرم اونقدر میخارید که دلم میخاس روسریمو در بیار م وپاره کنم
: خدا مرگم بده...کتکت زدن؟؟؟ سندانی میرسه الان کلی اشنا داره تو این کلانتری . چی شده پس چرا حرف نمیزنی؟؟
فقط سرمو به نشونه تاسف بیش از حد تکون دادم و اشک داغ ریختم.راننده مدام بهم دستمال کاغذی میداد.دیگه هیچی مهم نبود دنیای کودکانه من بازم بازیچه کثافت دنیا ی شما بزرگا شده بود.خواهری که فکر می کردم پیداش کردم و بهش دل بستم و باهاش خیال میکردم خوشحالم،هم دزد بود و هم کلی مواد جا به جا می کرد.باورم نمیشد
مثه خواب بود چیزایی که اصلا نمیفهمیدم. .اونهمه جنس گرون قیمت رو از بار کدوم ننه مرده ای بلند کرده بود و تو خونه من نگه داشته بود ؟
تو جعبه اون لوازم برقیای لوکس چه قدر تریاک جاساز بود؟؟؟من چه قدر ساده دل بودم خدا
رکب خوردی؟؟
پس رفیقت نا رفیق بوده
رنگ و روت چرا اینقده زرده ؟حامله ای؟
بوی گند عرقشون حالمو به هم میزد .کنده کاریای روی دیوار گچی ترکای عمیق مثه قلب من!
موهای وز کرده و چهره های افتاب سوخته زنای معلوم الحال تزریقی منم جزو اونا بودم.خلافم خیلی سنگینتر بود .جو اونقدر سنگین و عجیب بود که چیزی نمونده بود جیغ بکشم و خودمو بزنم که من بدبخت کف دستمو بو نکرده بودم اینجوری نگام نکنین من مثه شما هاکثافت نیستم
گاهی زندگی طومارش چنون میپیچه به هم که حیرون میمونه ادم شاید اگربه تفصیل اون پنج شب رو براتون بخوام بگم خودش مثنوی هفتاد من بشه.بگذارید بسنده کنم به اینکه هیچ کس نمیتونه فشاری رو که به من در اون پنج شب حبس اومد بفهمه حتی خودم الا ن که مینویسم نمیدونم چطوری طاقت اوردم .حتی نمیدونستم اون بیرون چی میگذره و در طول این ساعتها چند بار پیمان و سندانی و زن و بچه هاش بازجویی شدن ؟
نمیدونستم ماشین پلیس چند بار تو کوچه ما رفت و امد کرده و مامورا چند بار خونه رو وارسی کردن ؟نمیدونستم شدیم سوژه بندر و همه پشت سر پیمان بد بخت حرف میزنن و ابروی سی ساله اقای سندانی چند طبقه زیر سوال رفته؟
نمیدونستم به پروین چی گذشته .ایا زهرا خانوم با دل خونش از دست من بازم غذای پروینو بهش میده یا اذیتش می کنه و گذاشتتش سر راه؟
نمیدونستم پیمان مجبور شده چند بار از سر کار بیاد کلانتری و چه قدر از سرابانی فحش بخوره؟
از شب سوم سیگار کشیدم تا خل نشم هیچ وقت نتونستم درست و حسابی بکشم از زنهای تو اتاق گرفتم که از نگهبان می گرفتن .زمان ما تریاک جرم خیلی سنگینی بود .نزدیک به یه کیلو پیدا کرده بودن .شادی اعتراف نکرده بود
من هر روز به عناوین مختلف باز جویی میشدم.انگار شادی گفته بود همدستشم و من هر چی گریه بیشتر می کردم اونا بیشتر عصبانی میشدن و کمتر باور می کردن .
روز ششم دو تا سرباز بیرون بردنم تو راهرو کلانتری داشتم نور میخوردم هوا میخوردم. شادی با چشمای کمرنگ و خون افتاده، کتک خورده و نزار ولو شده بود رو شونه یه زن چادری . از اون شادی مثه دسته گل فقط یه ساقه مونده بود که داشت میشکست .قلبم لرزید ،نذاشتن وایسم.بیشتر دلم سوخت واسش اینکه از کینه منفجر شم.حتی اگه در حقم بدی کرده بود نباید یه زن اینجوری کتک میخورد.....نگام میکرد.سرش میلرزید دستاش تو دستبند بود
دادسرا...دادگاه...کاغذ بازی....فقط دوبار پیمانو دیدم مثه سنگ بود .مستاصل،داغون. دلم کباب شد باهاش که حرف میزدم به خودم فحش میدادم
:پیمان گه خوردم ...تو گفتی دوستی نکنم من کردم...تو گفتی مواظب باشم من نبودم... پیمان حالا همه چی خراب شده؟؟ اره پیمان؟بگووووو دارم دق میکنم؟
هق هق گریه می کردم
پیمان مثه یه سنگ ،زرد و پر ترک فقط نگام میکرد و گردن لاغرش میلرزید وقتی اب دهن قورت میداد سربازا هاج و واج نیگام میکردن وقتی جیغ میزدم پــــــــــــــــــــــــ ــیمان......منو بکش...ولی حرف بزن
و اون میرفت و من سیگار می خواستم.دیگه سربازام باورشون شده بود که من اینکاره ام
سندانی رو بیشتر میدیدم .واسه خودش برو بیایی داشت. با من مثه یه لکاته رفتار میکرد .کسر شانش بود نیگام کنه تو این مدت هر چیو که پیمان قایم کرده بود تا اروم زندگی کنه رو شد اینکه من کیم ، اول زن کی بودم، بچه مال کیه و ننه بابام کیا بودن و چی شد اومدم اینجا
شادی زیر کتک اعتراف به همدستی با یه مرد قطری و یه مرد دیگه کرد که لنج داشت و یواشکی میبردتش اونور اب رابطه نامشروع و حمل و مواد مخدر .شوهرش ازش شکایت کرده بود.اون حرومزاده قطری رو پیدا کردن. تو روز دادگاه دخترشو دیدم. چشمام سیاهی میرفت.معلول بود.دستهای اویزون پاهای افلیج چشماش دودو میزد اب دهنش میرفت همینجوری فقط صدای شادی تو گوشمه: همش واسه خاطره دخترمه ....میخواستم خوب شه میخواستم ببرمش عمل شه
زجر اورترین لحظه های یه زن وقتیه که میبینه برای بچه اش که داره پر پر میزنه نتونسته هیچ کاری بکنه .منم اگر جای شادی بودم میدزدیدم شاید ادم می کشتم.چون اون لحظه پروین هم بغل سندانی بود و با چشمای مهربونش داشت اون دختر ناقص رو نگاه می کرد.دلم داشت درمیومد از سینم من تبرئه شدم.شادی هم حکم سنگسار داشت هم زندان. اما یه تخفیفایی داشت انگار وکیل گرفته بود خیلی داد و بیداد میکرد و هی اون طفلک افلیجو نشون قاضی میداد.











پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)