با عرض پوزش از مدیر تالار
به خاطر قولی که به پردیس جون دادم به خاطر اینکه تاپیک ها طولانی نشن تا دیر باز بشن
بقیه را توی تاپیک های جدامیذارم
فرشته جان زحمت پشت سرهم کردنشون با تو
فصل پانزدهم:
با زنی مثل فتانه سخت میشد کنار اومد ،قانع نمیشد که من واقعا زندگیمو دوس دارم هنوز تو خیالات پسره فیلمبرداره بود که دو سری نهار رفتم بیرون باهاش.فکر میکرد ادا اطوارام هم فیلمه و دلتنگی و نگرونی واسه پیمان فقط یه بازیه .اخرین بار که تلفنی جوابش رو دادم مونده بود چه کسی رو بیاره ور دستش تا کار مشتریارو را بندازه ما به کلی مشتری وقت ارایشگاه داده بودیم.پیمان سر یک هفته پیداش شد .عادت قهر کردن از بچگی توش بوده رفتن و نیومدن واسه چنر روز یا حتی یه ماه .اینارو وطنی بهم گفت.
: جای بدی نمیره .دوستاش ادمای سر به راهی هستن تو که میشناسیشون .دوستای زیادی نداره.
یه هفته ای شد تا برگشت. ولی هر چه قدر خودمو نادم و پشیمون نشون دادم فایده نداشت .انگار نمیخواست این بچه بازی رو تموم کنه.
: پیمان من دیگه نمیرم خب ارایشگاه .باور کن نمیخوام تورو از دست بدم .من لطف تورو نمیتونم هیچ وقت جبران کنم.
: فایده نداره.دیگه من بریدم بین ما دیگه علاقه ای نیس.همه چی رو به باد دادی.
:اخه مگه چی شده؟پیمان من اشتباه کردم من غرق شدم .من دیوونه ام، من پول ندیده ام، من خرم ....اخه همه ممکنه اشتباه کنن.چرا اینقدر نامهربونی اخه؟؟!
:برو دنبال پول ...برو دنبال الواطی .فکر میکنی اون زنیکه فتانه رو نمیشناسم؟کل مردای محل یه شب خونش بودن.من خرم که خیلی چیزا رو میدونم اما به روت نمیارم.من خرم که میگم بزار از حال و هوای بچه بیاد بیرون بهت گیر نمیدم.وگرنه دلم خونه..
: من با اون زن کاری ندارم. همکاریم .اصلا گور پدرش به خدا یه هفتس نه جواب تلفن دادم نه گذاشتم بیاد دیدنم.پیمان من همه کمبودهامو میخواستم با پول جبران کنم .من خیلی زندگی کردن بلد نیستم به خدا.ببخشین دیگه .هر چی تو بگی باشه؟؟
:ادا در نیار .همه ادما بوی پول که میخوره زیر دماغشون دم در میارن. اگه منم بزنم به طبل بی عاری،که فردا باید از تو ماشین مردم بکشمت بیرون! اگه گم و گور نمی شدم که ول نمیکردی این دوزار سه شاهی ارایشگریتو !!
:خب اشتباه کردم خودم فهمیدم الان...غلط کردم.
داشت ساکش رو می بست.نمیدونستم چی کار میخواد بکنه .وقتی اروم حرف میزد بدون خشونت . بیشتر می ترسیدم.چون میدونستم جدی تره.می دونستم داره میره اما کجا ؟
ساکشو گذاشت رو میز و نشست رو صندلی.
: بیا بشین دو کلمه حرف حساب بزنیم.
خوسحال شدم با یه عالمه دلهره .دعا می کردم بخشیده باشه.
:میدونی من خودمو مستحق دوست داشتن هیشکی نمی دونم.اصلا هم بحث لطف و فداکاری و این شر و ورایی که میگی نیس .من نه بهت لطف کردم که باهات ازدواج کردم نه فداکاری کردم که تحملت کردم.
فهمیدم که بوی رفتن میده حرفاش.بوی کنده شدن، باز کردن زنجیر تا بی قید بشه. دلم لرزید .چه طوری یه خریت میتونه بنیان یه خونواده رو بپاشونه!کاش دعوام میکرد، کاش میزد منو .اما اینقدر تلخ حرف نمی زد .قلبم اروم اروم تند شد.
:من دوستت داشتم که باهات خوابیدم و دلم خواست که باهات ازدواج کردم بهت وفادار بودم چون نا مرد نیستم.حرف بچه نزدم چون انسانم.درسته؟؟
به سختی اه کشیدم: درسته .تو فرشت....
:صبر کن!تا اونجا که تونستم به تو و پروین رسیدم .دیگه از دستم همین قدر بر میومد.
خودشم چشماش قرمز شده بود
پروین کنجکاو و غمگین به ما نگاه میکرد.میدونست که نمیتونه وسط حرف پیمان بپره. نمیتونه بیاد درگوشم پچ پچ کنه.
:تو دیگه خانوم بزرگی شدی یه بچه داری .دنیا دیده شدی.سختی زیاد کشیدی .مقاومت کردی من تحسینت میکنم .شاید اگه من زن بودم نمیتونستم
: الکی تعریف میکنی که چی بشه؟؟که بزاری بری؟
بغض اومد راه نفسمو گرفت. هوا داشت تاریک می شد .ابر اسمون رو پوشونده بود چه هوای لعنتی بود!
: مگه ببخشی چی میشه؟ من تا اخر عمرم دیگه کار نمیکنم.
سخت حرف میزدم بریده بریده:اگه دست بزارم رو قران چی؟ قبول داری؟
پوزخند دردناکی زد: این حرفا نیس.ازین حرفا گذشته
تیر میکشید قلبم.
:تو هر جور که مایلی باس زندگیتو بچر خونی.تو هم جوونی هم خوشگلی هم کار بلدی .لنگ نمیمونی که نگرونت باشم.
چنگ انداختم تو موهام جیغ کشیدم: چه جوری میتونی اینقد سنگ باشی.من گفتم گه خوردم گفتم می مونم کلفتی میکنم. گفتم نگو میخوای بری.من هیچ پخی نیستم .پیمان .تورو خداااا
: اگه گریه کنی همین الان میرم
میشد گریه نکرد؟ نمیتونستم باور کنم جدی میگه یا داره میترسونه منو.
: پیمان تورو خدا من داغون میشم این بازی رو تموم کن بیا زندگیمونو کنیم .ماشینو می فروشیم پول دوا دکتر میدیم من حامله بشم. پیمان به خدا حاضرم یه بچه برات بیارم حتی اگه خودم بمیرم.
انتظار داشتم یه کم دلش به رحم بیاد.چون من گریم دراومد .رفتم طرفش تا بغلم کنه .اما نکرد
:اگه بغلت کنم نمیتونم برم...تنت گرمه....مثه روز اول مثه ... مثه افتابه
:چرا اخه؟؟ به دینت قسمت میدم همه پیامبرا هم اشتباه کردن خدا بخشیده پیمان تو از خدا بزرگتری مگه؟؟
...پروین هم گریه .انگار سنگ شده بود جادو شده بود طلسم خورده بود
:میرم خونه خواهرم.تا روز دادگاه.
از در که میرفت بیرون منو پروین افتادیم به دست و پاش .......تعریف نکنم حالم بد میشه بد!
خانوم وطنی اومد خونمون و حال زار من و پروین رو دید خودشم هاج و واج مونده بود .می گفت شاید کسی تو زندگی پیمان اومده .منو سرزنش نکرد.گفت اشتباهت اونقدر بزرگ نبود که پیمان زندگی رو خراب کنه حتما چیز دیگس؟از هم خوابیمون پرسید چند بار در هفته؟ چطوری؟
خب اوضاع هم بستریمون خوب نبود .البته اینم دلیل نمی شد. تو یه مدتی این جوری بود اما خیلی مدتها هم وفق مراد پیمان بود.نمیدونستم چی داره میشه.تو این اوضاع و احوال سهیل به وطنی زنگ زد و سراغمو گرفت من تو این مدت تلفن جواب نداده بودم ومامان دوباره افتاده بود تو خونه و مریضیش عود کرده بود انگار زیاد امیدی بهش نبود .من باید میرفتم مامان نمیخواس پسرش زیر دست خواهرهای سهیل بمونه.تازه اونا شهرستان بودن همشون.
.مامان داشت می مرد. برف می بارید. غم از در و دیوار زندگیم می ریخت .خونه گرم نمی شد انگار.پروین دماغش کیپ بود و من حتی دلم نمی خواس برم کنار بخاری تا گرم شم .چرا زندگی من اینجوری می شد؟هی فکر می کردم
به سریالها
به کتابها
به قصه های مردم
خیلی ها ازین اشتباها کردن ولی بازم زندگی کردن .خیلی مردا ،خیلی زنها، این راهها رو رفتن سرشون به سنگ خورده بر گشتن و زندگی کردن .چرا زندگی من با کوچکترین تلنگری تا یه قدمی پرتگاه میرفت؟؟
داشتم دیوونه میشدم.مگه چی کار کرده بودم؟ بس که فکر کرده بودم اصلا یادم رفته بود دعوا سر چی بود؟ ارایشگاه چه ربطی به دعوا داره؟ پیمان داره کجا میره واسه چی منو طرد کرده؟ نکنه منو با اون فیلمبر داره دیده؟؟
لعنت به فتانه..............لعنت به پول ........لعنت به وسوسه
پیمان رفت خونه خاله سمی اون یه هفته هم اونجا بود.ازش خبر نداشتم .خاله سمی کارشو خوب بلد بود.
من ساکم رو بستم و تو کولاک اخرین هفته های زمستون رفتم شمال.به خونه سرد و پر از عفونت مامان.همون نمناکی و بوی بد سیگار.همون بد بختیهای بچگی.شلوغ پلوغیها و نقاشیهای خط خطی رو دیوار .کلی لباس نشسته.جعبه ارایش مامان ولوو...
بدجوری دلم می گرفت .هوای شمال همش ابری همش بارون .مامان روزهای سخت و دردناکش رو می گذروند. نای فحش دادن نداشت ... بی اختیار سهیل زد زیر گریه، منم به دنبالش هق هق کردم بچه ها هم با ما گریه کردن .مامان رنجورتر از اونی بود که با یه تشر اروممون کنه.
:نمیتونه بیمارستان بمونه،هزینش خیلی زیاده،زندگی رو باس بفروشیم.ممکنه برگرده ممکنه هم از پا بندازتش
سیگار میکشید: شهناز خیلی جوونه.دنیا بی وفاس.ببین چطور مثه موش جثش نحیف شده!
: تو خیلی ارومی!اون دفعه بی تابتر بودی اقا سهیل اما انگارالان...
:از اون دفعه هر روز اینطوری دیدمش.دکتر دوا...درد شب نخوابیدن...اینقد گریه کردم که باور کردم داره میره اونم با زجر.
:ولی من باورم نمیشه مامانم بمیره.اون قویه.
اینجا بود که سهیل گریه کرد.
زندگی از هم پاشیده من،زندگی از دست رفته مامان،خانواده بدبخت همیشه بد بختی رو دنبال خودش می کشونه حتی وقتی فکر میکنه خوشبخته.
به وطنی زنگ زدم.پیمان پیشش بود و با من حرف زد .تاسف فراوون و دلداری تو صداش بود. اگه سهیل نبود کلی گریه میکردم .اما دلم نمیخواس بفهمه پیمان داره ولم میکنه.
:میخوای بیام دنبالت بر گردی خونه با این وضعی که تو داری اونجا بمونی می ترسم تو هم مریض بشی.
:نه ...
بغض ...نه از حال خراب مامان که از شادی کودکانه ای که از شنیدن کلمات محبت امیز پیمان تو پوستم می خزید..روزنه های امید.اونقدر فلاکت زیاد بود که فقط یه حیوون میتونس بی تفاوت باشه.بعد از یک هفته که هر روز پیمان زنگ می زد و من در نبود سهیل براش گریه میکردم .اومد دنبالمون و ما رو اورد خونه،پسر مامان رو هم اوردم .
گاهی یه اتفاق خیلی تلخ رو فقط یه اتفاق خیلی تلخ تر میتونه پاک کنه.
پیمان موندنی شد.من نمی دونستم تو دل خاله سمی که حتی شریک زندگی پیمان رو هم پسندیده بود چه غوغایی شده اون موقع.
پیمان بازم نقشه های اونو به هم زده بود.
پیمان هرگز به من نگفت اون یه هفته خونه خاله سمی چه گذشته.منم دلم نمیخواس یاداوری کنم.نگرونی برا مامان و انتظار تلخ برا شنیدن خبر فوتش.پسر بی گناه و انرمالش که خونه رو تبدیل به طویله کرده بود.صبوری پیمان و تبدیل شدن من به یه زن کاملا خونگی










پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)