نمیدونم چرا دوباره اینقدر بهش احساس علاقه دارم .مخصوصا چون ترمه آخرشه یه کم دلگرمم که میتونه پاپیش بذاره.بارها و بارها از راه های مختلف امتحانش کردم و بهم ثابت شده علاقش زودگذر نیس.حرفش اینه که میخاد دست پر اقدام کنه .منم بهش گفتم که قدم اول رو محکم بردار بهت قول میدم تا 10سال دیگه هم شده همراهیت میکنم .میگه میخوام قدم اولو واسه شروع زندگیم محکم بردارم اونم سربازی و کارشه.بعد با دست پر بیام جلو.میگه پریماه تو عشق من شک نکن اما حق بده الان چجوری بیام خواستگاری در حالیکه تو با شرایط الانت خواستگارای بهتر ازمنو داری و خواهی داشت....وقتی اینارو میگه میمونم چخ تصمیمی بگیرم.خودش میگه اگه قسمت هم باشیم میشه.موندم چیکار کنم.اونم الان تنهاست.چون دوتا از آبجیاش دانشجوی شهرستان هستن و خودشه و بابا و مامانش.دقیقا مثل من که خواهر برادرم ازدواج کردنو من تنهام.وقتی میبینم میتونیم کنار هم باشیمو کمک هم کنیم که پیشرفت کنیم چرا از هم دور باشیم؟........
وفتی میبینم پسر پاک و نجیبیه که سرش توی کار خودشه و مدام به فکر پیشرفتشه.وقتی میبینم اینقدر احترام پدرو مادرشو داره و مسئولیت پذیره...با توجه به شناخت این دوسه سال چرا باید رهاش کنمو تنها باشم تا شاید خواستگار خوبتر از اون واسم بیاد.البته اون میگه هرجور صلاح میدونی رفتار کن.میگه اگه توهم موافق باشی بیا ادامه بدیم ولی سعی کنیم وابستگی شدید بینمون پیش نیاد و اگه خواستگار خوب و باشرایطی که میخای اومد باید خیلی خوب درموردش فکر کنی و تصمیم بگیری








علاقه مندی ها (Bookmarks)