نوشته اصلی توسط شیدا حاتمی
سلام به همه شما خوبان
باز هم ممنون لطف همگی شما هستم.اول اینکه موضوع این تاپیک رو سربسته به خواهرهام گفتم،هر دو به همتون سلام رسوندن و از یکی از اونها که مثل فرشته پاکه خواستم برا خوشی همتون دعا کنه
توی تالار این روزها بعضی تاپیک ها خیلی متاثرم میکنه،نمیدونم نوشتن از خودم و سختی هام چه کمکی میتونه به این جور افراد بکنه اما شاید ذهنشون رو به این سوق بده که جور دیگه ای هم میشه زندگی کرد...
نمیدونم این لطف معبودم بوده یا بازی روزگار با من که از4،5 سالگی من متوجه مسائل اطرافم میشدم،میتونستم حس کنم،از اتفاقاتی که می افتاد میتونستم خشمگین بشم ناراحت بشم یا خوشحال...همونطور که قبلا گفتم 5 سالم بود که از فرط خشم آرزوی مرگ پدرم رو کردم.فقط9 سالم بود که تو المپیاد اول شدم و باید میرفتم برا مرحله دوم تو یه مدرسه دیگه و مثل همیشه هیچ کس نبود که همراهیم کنه باید میرفتم مدرسه اونور شهر...اونروز بهم خیلی سخت گذشت احساس نا امنی میکردم اطرافم،احساس میکردم پشتم خالیه...وقتی رسیدم به اون مدرسه و دیدم همه دخترا با مادر پدراشون اونجا هستن یکی داره به بچه اش کیک میده،یکی آب میوه،یکی داره براش دعا میخونه و ...یه غصه بزرگ رو دل کوچیکم نشست اما اون موقع نمیدونستم این اولین قدم من برا ایستادن روی پاهای خودمه...امروز میخوام به همه اونهایی که دیگران رو مقصر میدونند بگم که اگه خوب فکر کنند میبینند اول و آخر مسئول تمام کارهایی که ما انجام میدیم خودمون هستیم...
من این امکان رو داشتم که هر کسی بشم جز اینی که الان هستم،میتونستم پرخاشگر باشم،میتونستم عقده ای باشم،میتونستم معتاد باشم یا منحرف یا دزد یا الکلی یا افسرده و پریشون،برا همش هم علت داشتم،اما واقعیت اینه که همه اون علت ها بهانه ای بیشتر نبود و علت اینکه من حالا از تمام این چیزها فرسنگ ها دورم فقط و فقط یه چیزه اونم اینه که من نخواستم خیلی وقت ها به این فکر مینم که اگه من تو یه خانواده بهتر به دنیا می اومدم،اگه پدر مسئولیت پذیری داشتم،اگه وضع مالی بهتری داشتم بازم به اینجا میرسیدم؟!بازم به اینجای کار که میرسیدم مثل الان اینقدر خودم رو دوست داشتم؟اینقدر با خودم دوست بودم؟!
نمیتونم جواب قطعی به این سوال بدم اما خیلی وقت ها هم به خودم جواب دادم:نه!مشکلاتی که تو دوران کودکی من رو رنجوند در واقع داشت من رو برا دوره های بعد زندگیم آماده میکرد،همون مشکلات بود که ظرف تحمل من رو بالا برد...چون تو بچگیم نه شنیده بودم،تو جوونیم دیگه شنیدن نه آزارم نمیداد،همون نه هم سن و سالای من رو افسرده میکرد اما من...بهانه بزرگتری،خیلی بزرگتر...میخواستم برا افسرده شدن ،تازه مطمئن بودم اون موقع هم افسرده نخواهم شد...ما رزمی کار ها یه شعار داریم بین خودمون که میگه حریف قدرش خوبه:)و حریف من،زندگی ،عجیب قدره!بارها من رو زمین زد اونم با قدرت به این قصد که استخون هام رو خرد کنه اما من کوتاه نیومدم،بلند شدم خودم رو تکوندم و رفتم سمتش ،گذاشتم اشکامو ببینه با همون حالت بار ها و بارها تو سکوتم فریاد زدم اهااااااااای دنیا من کوتاه نمیام.سلاح ات رو قوی تر کن که "هر آنچه مرا نکشد قویترم سازد" ...بارها ازش سیلی خوردم اما پاهام رو اونجایی که ایستاده بودم سفت تر کردم...وقتی فهمیدیم برادرم به شیشه معتاد شده آخرین تکیه گاهم هم فرو ریخت...دیگه واقعا هیچکس نبود!باز هم خم شدم این بار خیلی شدید تر اما نذاشتم دنیا خوردم کنه...بعد ها به این نتیجه رسیدم بابا این دنیای بیچاره کاری به کار من نداره!اون همونقدر به من نظر داره که به چنگیز خان مغول داشته یا بودا یا هر کس دیگه...نه به اونا چیزی بیشتر داده نه به من چیزی کمتر...!
اگر خانواده دیگه ای داشتم شاید موقعیتم از این هم میتونست بهتر باشه اما اون چیزی که تو وجود من هست به هیچی ربط نداره جز خودم!
به خدا اگه اون سختی ها نبود من الان تو این جایگاه نبودم!خوشی و راحتی نمیتونه آدم رو مقاوم کنه اونطور که سختی ها و مشکلات اینکار رو برامون میکنن!پس بیاییم فارق از تمام شعارها نگاهمون رو به مشکلات اطرافمون عوض کنیم اونها واقعا موهبت اند اگر اینطور ببینیمشون...بیاییم اونها رو سپری نکنیم تا کم کاری ها،غفلت ها،ترس ها،انتخاب های اشتباهمون رو پشتش مخفی کنیم...بیاییم با خودمون صادق تر باشیم...
و حال من اگر بپرسین میگم:خوبم:)تا وقتی مشکلات هست،خوبم......









علاقه مندی ها (Bookmarks)