بهشت عزیزم چه مهربونی که واسه خوندن من وقت میذاری و نظر میدی
راستش انگا ر معلوم شد چی به چیه
محمد با خونواده ش دعوا کرده و خونه رو ترک کرده بود
عصر مادرش زنگ زد و با کمال تعجب با خوشی و تشکر کرد از اینکه رفته بودیم مراسم عذاداری و یه جورایی گفت از محمد خبر نداری؟ منم ریلکس و با خنده گفتم والله فعلا که مفقوده ، بعد یه سری حرف ها زد به نفع من و گفت یه روانشناس براش پیدا کن از وقتی کارش اینجوری شده ال شده بل شده و یه جورایی کوتاه میومد منم با احترام گفتم بعلی باید کاملا تحت درمان باشه
بعد یه ساعت خودش زنگ زد از خونه خواهر شوهر و گفت شبو اینجا م یخوابم گفتم طوری شده دعوا کردی با خونه ؟ خلاصه گفت بعدا بهت میگم حالش افتضاح بود، معلوم شد با پدر مادر دعوا کرده حالا چرا خدا می داند









علاقه مندی ها (Bookmarks)