اين 2 شب از بدترين شب هاي زندگيم بود.اي كاش نمي رفتم سمت اون عروسك...ناخودآگاه يدفعه گريم ميگيره...مي خوام چند خط بنويسم واسه دلم شايد سبك شم...
سلام عشق قشنگ ولي نامهربان من...
منم مجنون كسي كه با نام تو جان گرفت و زندگي را در چشمان فريبنده تو معنا كرد...
منم عاشق تو كسيكه برگ هاي سرنوشت را با تك تك واژه هاي گوش نواز و طنين دلنشين كلامت ترسيم كرد...
اينك اين منم...عاشقي تنها در آستانه فصلي سرد...
تو با تمام مهرباني هايت مرا رها كردي در كوله باري از غم...
كاش مي دانستم گناه من در اين بازي چيست ؟ جرم من فقط دوست داشتن و عاشق تو شدن بود...
جرم من آيا اين بود كه با تو اي تكسوار دلبري ها لحظه لحظه زندگي كردم...آيا مجازات من اين بود كه با دو هجاي نامت دم و بازدم را احساس كردم و از حيات و از بودنم و از بودنت لذت بردم...اينست ؟
محبوب من چگونه مي تواني مرا فراموش كني...مني كه نخستين تپش هاي عاشقانه و دلهره هاي ديدار و لذت دوست داشتن را با تو تجربه كردم...
مني كه اولين بار وجودم از عشق تو گر گرفت... اولين نگاه... اولين احساس... يادت هست؟؟؟؟؟؟
تمام لذت و خوشي دوران كودكي ام با تو و نگاه تو بود كه هر لحظه آتش عشقم را شعله ورتر مي كرد . من با صداقت و ايمان كامل تو را و قلبت را پذيرفتم و بدان تا زماني كه جان در بدن دارم همچنان دوستت خواهم داشت و خدا كه شاهد تمام لحظه هاي من و تو بوده است خوب مي داند كه من چه انديشيده ام و چقدر تو را دوست داشتم...
نمي خواهم تو را به ماندن و دوست داشتن مجبور كنم...چون من آن قدرتو را دوست دارم كه وقتي مي بينم آرامش تو بي من تامين مي شود از دل و وجود خود مي گذرم تا تو خوشبخت زندگي كني...
محبوب نازنينم...فقط بدان قلب آدمي با يك نفر تكميل مي شود و با يك نفر به آرامش دروني مي رسد نه با چند نفر...
بهترينم...عشق عزيزم...با اينكه حتي تواز ذره اي از عشق من نسبت به خودت هيچ چيز نمي داني و نخواهي دانست اما مي خواهم بگويم كه من تو را با تمام بي اعتناييت و بي وفاييت و عشقي كه مي دانم هوس بود...دوست داشتم...و دارم و آرزوي من فقط خوشبختي توست...
ديروزهاي من روزهايي بود كه احساس غرق شدن در مرداب دوست داشتن را داشتم...اما خوشحالم كه تو ذره اي از دوست داشتن و عشقم نسبت به خودت را در چشمان هميشه بارانيم و سكوت هميشگي ام نديدي...نفهميدي...نشنيدي...شا د باور آنكه منم تو را دوست دارم برايت محال بود...
نمي دانم چرا با من اينكار را كردي و در هجوم لحظه هاي بي كسي مرا تنها گذاشتي و رفتي...فقط ميخواهم لحظه اي...فقط لحظه اي از ژرفاي وجودت مرا درك كني و بداني در دل چه كشيده ام و مي كشم...
مثل هميشه با اشك چشمان هميشه ترم و لرزش دستانم در برابر نام بزرگت در قلب كوچكم مي نويسم...براي آخرين بار مي نويسم...
...دوستت دارم...
من بی تو يک بوسه ی فراموش شده ام؛ يک شعر پر از غلط؛ يک پرنده ی بی آسمان؛ يک نسيم سرگردان؛ يک رويای نا تمام.من بی تو بهاری غريبم که در برف متوقف مانده؛ يک جويبار سرد که هيچ وقت به دريا نمی رسد.يک عشق با شکوه که مجالی برای شکفتن ندارد.بودنت زود گذشت؛ و نبودنت را هنوز باور نمی کنم...
دارم به چی فکر می کنم...واسه چی باید فکر کنم...؟ شاید این هم یکی از مراحلش باشه...یعنی باید بگذرونم؟
سخته اما شیرینه. دوست داشتنی هست. درسته بعضی وقت ها یه لحظه دیگه نمی تونی طاقت بیاری ولی بازم شیرینه...نمی دونم آخرش چه جوری می خواد تموم بشه...خیلی سخته یه راهی رو بری که یه خورده هم امید نداشته باشی..اما دوست داشته باشی سختی شو تحمل کنی. شده تا حالا اینجوری بشی؟!
کاشکی می شد فقط یه لحظه درکم می کردی.شاید هم نه . خوب شد که درکم نمی کنی . مگه تو چه کار می تونی بکنی.امشب بازم می خواستم بخوابم که قبلش اومدم یه سرکی به تو توي قلبم زدم.
بازم مثل هر شب اشک ریختم.باور کن آرزومه که تو به آرزوت برسی . خوشحالی تو خوشحالی من هم هست . تو خوب باشی منم خوبم. کاشکی اینقدر دور نبودی . کاشکی راه ها باز بود واسه من و تو . کاشکی میدیدمت و دیگه اینقدر تو چهره های غریبه دنبال تو نمی گشتم .تا حالا شده اینقدر خسته باشی که بخوای داد بزنی ولی نشه؟
دیدی آدم چطوری تو خودش خورد می شه؟
له میشه؟
وای به حالش اگه عاشق هم باشه. اون وقته که احساس میکنه به آخر خط رسیده. ...








علاقه مندی ها (Bookmarks)