به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 229

Threaded View

  1. #11
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 26 اسفند 90 [ 01:46]
    تاریخ عضویت
    1388-9-01
    نوشته ها
    262
    امتیاز
    4,329
    سطح
    41
    Points: 4,329, Level: 41
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 21
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    876

    تشکرشده 872 در 206 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: نمیخوام از دستش بدم

    به نام خدا
    قسمت خلاصه سوم - بخش دوم
    عید فطر هم شد و ما شب عید فطر قهر بودیم . به خانمم گفتم صبح میای نماز ؟ یادم هست با پشت کردن به من اعلام قهر کرد و خیلی غصه خوردم اون لحظه ، مثل چند مرتبه قبل توی عالم خودم اشک ریختم و گریه کردم .
    توی همه ماه رمضون ها نماز عید فطر رو میخوندم ، اما صبح بیدار شدم دیدم وای نماز عید هم تموم شده و من خواب هستم هنوز ، خیلی دلگیر شدم و اصلا از دست خودم خیلی ناراحت شدم .
    روز عید خانمم تا 11 خواب بود و برای اینکه یه خورده شادش کنم ، اومدم گفتم حاضر شو بریم خونه مامانت اینا عید دیدنی .
    اینطوری آشتی کردیم و رفتیم و برگشتیم .
    دیگه فهمیده بودم که بحث کردن فایده نداره و روال زندگیمون همینه ، با اینکه دیگه زن و شوهر بودیم ولی هنوز حتی یک رابطه کامل انجام نشده بود و امتناع میکرد از این کار و بهونه اش هم ترس بود .
    دیگه حتی خسته شده بودم از این که اصرار از طرف من باشه و بی میل شده بودم .
    توی مطالب خانم آنی یه مطلبی بود به عنوان بازی های زناشوئی که یکی از بازیها دقیقا نوع عملکرد خانم من رو نوشته بود .
    بر اثر فشار خانواده خانم و خود خانمم دیگه باربری رو تصمیم داشتم ترک کنم و دنبال یه شغل خوب بودم .
    همین فکرا تو سرم بود که از موسسه قبلی که توش مدیر بودم و زمانی بده بستونی داشتم و کار خیلی خوب و با شخصیت کاری خوب و قابل قبولی بود با من تماس گرفتن .
    علت استعفای من از اون کار این بود که اولا مدیر کلمون اختلاس کرد و دوما به ما قول شراکت داده بود ولی بعد فهمیدم که اسمی از ما در مجوز ذکر نشد و همینطور اینکه به شدت داشت توی کار دزدی میشد و از حق مردم خورده میشد که من معترض شدم و استعفا کردم . اون زمان هم خیلی موقعیت ها رو از دست دادم .البته من قبلا تدریس هم میکردم و معلم هم بودم .
    این ماجرا رو هر وقت به خانمم تعریف میکردم میگفت پس دروغ میگم و برای خود شیرینی و اینکه قبلا کسی بودم تعریف میکنم.
    به هر شکل تماس گرفتن و منم رفتم دفتر موسسه و اونجا صحبت کردیم و تصمیم گرفتم کار کنم و اون موقع قول حقوق ماهی 500 هزار رو به من دادند .
    وقتی اومدم به خانمم گفتم : گفت واقعا تو قبلا اینجا کار میکردی ؟ گفتم چطور ، گفت هر وقت میگفتی میگفتم آخه چطور ممکنه یه پسر 20 21 ساله به اونجا رسیده باشه . گفتم خب خدا رو شکر که دیدی و ثابت شد بهت .
    دیگه من فکر و ذهنم شده بود اون کار تا هم از دستش ندم هم اینکه درست انجامش بدم و بتونم پیش ببرمش و از زیر این همه فشار که بخاطر شغلم دارن بهم میارن نجات پیدا کنم .
    یه هفته نشده بود که پی بردم علت اینکه با من تماس گرفته شده اینه که موسسه بخاطر نداشتن نیروهای درست داره نابود میشه و من کلا به عنوان مثلا به اصطلاح منجی دارم تلاش میکنم تا با آموزش و پرورش قرارداد ببندم و اگه نتونم این کار رو بکنم نه تنها حقوقی نیست بلکه این کار هم با دوام نیست و باید فکر چاره ای دیگه بود .
    هر روز میگذشت و من به هر منطقه ای مراجعه میکردم با شنیدن اسم رئیس موسسه و البته شناختی که در سال هایی که بنده در موسسه نبودم و نمیدونم چی بود به دست آورده بودن متوجه شدم عملا هیچ منطقه امسال حاضر به همکار ی نیست .
    وقتی گزارش کار دادم اقای رئیس گفت که چیکار کنیم و ... خلاصه هیچی به هیچی الکی یه ماه دویدم و به هیچی نرسیدم و گفت که فعلا که دستم خالیه و پولی نمیتونم بدم .
    متوجه شدم که بازی چند سال پیش دوباره داره سرم پیاده میشه و البته تنها دلیل اینکه راضی شدم پیش اون اقا برگردم فشارهای خانمم بود که اینقدر اذیت نکنه ، توی همین روزا که هنوز انصراف نداده بودم از رفتن و به کسی هم چیزی نگفته بودم و به فکر چاره بودم ، توی دفتر نشسته بودم که از یه پیک تبلیغاتی اومدن جهت معرفی کار تبلیغاتیشون و البته گرفتن سفارش تبلیغ .
    من در مدت بیکاری 4 ساله ام هر شب به بحث تبلیغات و اینا فکر میکردم و مطالعه زیادی هم کرده بودم اما هیچ وقت نمیدونستم از کجا و چطوری شروع کنم .
    اون روز با رفتن ویزیتور ، رئیس به من رو کرد گفت حاضری همین کارو با هم انجام بدیم و تو مدیر اجرایی شو و من پشتیبان مالی تو میشم و مطمئن هستم با استعدادی که تو داری موفق میشی توی این کار . و من گفتم مشکل اینه که مجوز نداریم گفت خیلی ها مجوز ندارن تو شروع کن به مجوز گیر دادن اون با من .
    من دلم قرص شد و نشستم یه برنامه ریزی درست حسابی کردم و ظرف دو روز بهش گفتم که چه چیزهایی لازم داریم چه چیزهایی لازم نداریم .
    همین موضوع رو با خانمم هم کم و بیش در میون گذاشتم و دیگه نمیخوابیدم و شب ها هم بیدار بودم و صبح ها هم همینطور اما مشکل اینجا بود که من برای شروع نیاز به کلی طرح گرافیکی با ساخت خودم نیاز داشتم و برای همین میموندم خونه و با کامپیوتر کار میکردم .
    دیگه با فکر اینکه موفق میشم و این کار همون کاری هست که من براش کلی برنامه دارم و اینا همیشه تلاشم بیشتر میشد .
    حتی برای اینکه خانمم هم معترض جدی من نشه و توی ذوق من نزنه شروع کردم از او هم کمک گرفتن و بهش گفتم توی طراحی ها کمکم کنه و کم و بیش یادش میدادم .
    اصلا دیگه حواسم نبود که مادرش میاد میره چیکار میکنه ، قهر میکنه نمیکنه ، دیگه شغلم رو باید به مرحله اجرا در میاوردم و زنده نگهش میداشتم ، اینجا دیگه خودم بودم و خودم .
    طرح ها رو که زدم شروع کردم به بازاریابی کردن و کلی مشتری جذب کردم ، اگه خانمم میخواست بره خونه پدرش میبردم میذاشتم و میومدم دوباره به کارم میرسیدم و دیگه کامل میتونم بگم هفته اول شروع کار واقعا سنگ تموم گذاشتم . توی همین حال و هوا بودم که اقای رئیس یه روز زنگ زد گفت چرا به من گزارش کار نمیدی ؟ گفتم یعنی چه اولا که هنوز هیچ خرجی نکردی و دوما من مدیر اجرایی هستم و نیازی هم نیست هی بیام به شما گزارش بدم و اینا ، که گفت نه تو کارمند منی و باید برای من گزارش بدی ، نشستم با خودم فکر کردم و گفتم ؟ همه کارا رو من میکنم و خودم هم طراح هستم و هم بازاریاب و هم همه چیز اون وقت جواب هم باید پس بدم ؟ زنگ زدم و از اینکه با ایشون باشم انصراف دادم و کلا قطع رابطه کردم باهاش . و کل سفارش هایی که گرفته بودم رو عودت دادم و اقدام اول کنسل و منحل شد .
    از طرفی شب همون روز رفتم به یکی دیگه از دوستان نزدیکم پیشنهاد کار دادم و گفتم که این کار هست و حاضرم به عنوان شریک بهش 50 درصد کار رو بدم و هم برای او اینده بشه هم برای من . و او هم قبول کرد .
    پس با همون جدیت شروع کردیم به ادامه دادن اما باز هم فقط توی بخش بازاریابی شرکت میکرد و باقی چیزها به عهده خودم بود .
    همینطور خانمم هم داره میبینه که من دیگه دارم تلاش میکنم و اینا و طی این مدت من دیگه به برنامه هایی که در میاره کاری ندارم و هر راهی رو برای تحریک من آزمایش میکنه به در بسته میخوره ، هر وقت میگه میبرمش و هر وقت جایی میخواد میبرمش و اینا . حتی یادم هست که یه هفته قهر کرد و کامل جدا خوابید و من هم اصلا جیک نزدم و عین یه هفته سرم توی کار خودم بود تا اینکه اومد سر حرف رو خودش باز کرد و منم خیلی اروم قبول کردم برگشتش رو فقط گفتم خودت هم خندت گرفته نه ؟ گفت چطور ؟ گفتم واقعا از خودت نپرسیدی برای چی اینجایی ؟ گفت چرا پرسیدم واقعا برای چی اینجام ؟ گفتم فکر کنی میفهمی !
    اما این اشتی بازم دوام نداشت فقط برای این بود که سر از کارای من در بیاره و بفهمه دارم چیکار میکنم ( البته دیدگاه من اون موقع این نبود ها الان اینه ، اون موقع وقتی آشتی میکرد براش سنگ تموم میذاشتم و مثلا اصلا نمیرفتم سرکار یا میرفتیم بیرون و اینا ، الان که نگاه میکنم اینطوری میفهمم به قول بعضیا تازه دوزاریم میفته )
    آخر مهر بود و من باید یه حقوق 500 تومنی نشون میدادم ! پس یا باید راستشو میگفتم یا حقوق میگرفتم .
    پس راستشو به خانمم گفتم و اما اگه خاطرتون باشه توی خونه پدری طبقه سوم زندگی میکردم برای همین واسه اینکه پیش برادر و خواهرم ضایع نشم و مثلا حقوق گرفتم از دوستی 100 هزار قرض کردم و آوردم دادم به پدرم که مثلا این کمک مالی من به شما یا میشه گفت مثلا کرایه خونه غیر رسمی .
    اتفاقا توی خیال خودم مطمئنم حتما خانمم هماهنگ شده و برای همین جلوی ایشون اینکار رو کردم که هم لذتی که من میبرم رو ایشون هم ببره و هم بدونه که مفت خوری نمیکنم و دستمو توی جیب خودم هست و مشکلی نیست .
    اما ایشون دیگه راضی نشد که راضی نشد و گفت تو حقوق گرفتی و به من دروغ گفتی و حتی گفت چرا اون 100 تومن رو به من ندادی مگه من میخواستم ازت بدزدم یا ...
    فردای اون روز که مادرش طبق معمول هر روز برای سر زدن به دخترش اومده بود این ماجرا فورا انتقال داده شد به مادرش و اونا هم در جریان قرار گرفتن .
    در واقع قشنگ یه ماجرای خیلی کوچیک رو کردن یه ماجرای بزرگ و مشکوک .
    خدایا چیکار کنم با این اوضاع ؟ من که دارم مثل آدمای عاشق واسه خاطر این میدووم حالا چرا اینطوری میکنه ؟
    بی تفاوت موندم و تحمل کردم .
    دوباره ادامه کار رو گرفتم .
    اومدم گفتم خانم میخوام یه کامپیوتر بخرم ولی پول ندارم که سیستم نو بخرم ، یه سیستم دسته دوم دیدم که راضی شده 100 تومن بهم بده ، به نظرت بخرم ؟ گفت نه اصلا حرفشم نزن ، بیا برو طلاهای سرویس من رو بفروش و یه لپ تاپ بخر و اگه اون کامپیوتر رو بخری اولین کاری که میکنم میندازمش بیرون و حاضرم سرویس طلام رو بفروشی لپ تاپ بخری ولی اون دسته دوم رو نخری .
    سبک سنگین کردم دیدم این بخاطر 100 تومن اونطوری فشار اورد روی من اگه سرویسش رو بفروشم همه جا جار میزنه که این بی عرضه هست و سرویس طلای من رو فروخته تا خرج خونه بده ، پس کاملا با فروش سرویس طلا مخالفت کردم و گفتم اصلا راه نداره ، من سرم بره هیچ وقت سرویس طلای زنم رو نمیفروشم و اینا .
    گفت باشه از بابام برات قرض میگیرم و یک میلیون تومان قرض میکنم برات .
    * یادتون هست در قهر جدی دفعه قبل با پدر خانمم رفتم بیرون ؟ اون شب پدر خانمم گفت اگه پول لازم داشتی به من بگو و منم گفتم من بخاطر 100 تومن 200 تومن دهن باز نمیکنم ولی اگه میلیون لازم داشتم بهت میگم و پدر خانمم گفت نه میلیون نمیتونم بهت بدم و در همون حد 100 ، 200 میدم .
    وقتی دیدم خانمم گفت از بابام میگیرم گفتم نه نمیخواد بگیری اصرار کرد که چرا میگی نمیخواد ؟ گفتم من نمیخوام بابات رو خراب کنم ولی قبلا خودش گفته که نداره همچین پولی ، گفت بابای من گفته ؟ گفتم اره ولی خواهش میکنم مسئله رو بزرگ نکن و بهشون چیزی نگو ، گفت نه نمیگم ولی بابای من نمیگه اینطوری
    اون قضیه مسکوت موند و منم هنوز اقدامی نکردم .
    یادمه باز هم قهر کرده بودیم اون روزا
    توجه داشته باشید که دو هفته از زندگی ما باقی مونده و بعد از دو هفته خانم من میره خونه پدرش
    باقی ماجرا رو بعد مینویسم
    ببخشید که طولانی شده ولی خب فردا تمومش میکنم
    خدانگهدار
    یامولاعلی


  2. 7 کاربر از پست مفید m25teh تشکرکرده اند .

    m25teh (سه شنبه 21 دی 89)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. ترس های مبهم و استرس
    توسط مدیرهمدردی در انجمن اضطراب و استرس
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه 31 خرداد 92, 12:37
  2. داستان غم زندگیه من
    توسط پدربزرگ در انجمن تجربه های فردی
    پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: جمعه 23 تیر 91, 11:05
  3. داستان زندگی کارافرین برتر کشور..احد عظیم زاده
    توسط بهار.زندگی در انجمن تجربه های فردی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه 13 تیر 91, 14:49
  4. نقش ورزش در کاهش استرس(مدیریت استرس)
    توسط keyvan در انجمن تاثیر متقابل ورزش و روان
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: جمعه 21 فروردین 88, 10:57
  5. داستانی از عشق (داستان کوتاه)
    توسط هوشیار در انجمن سرگرمی و تفریح
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: سه شنبه 19 شهریور 87, 17:12

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 01:10 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.