به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 74

Threaded View

  1. #11
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 04 مرداد 93 [ 18:17]
    تاریخ عضویت
    1389-10-29
    نوشته ها
    221
    امتیاز
    3,401
    سطح
    36
    Points: 3,401, Level: 36
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 99
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    465

    تشکرشده 473 در 146 پست

    Rep Power
    38
    Array

    RE: طلاق عاطفی، جدایی یا ادامه زندگی؟؟

    راستش رو بخوای دختر مهربون، گاهی احساس می کنم همه راهها روم بسته شده، و همش از خدا می خوام که زودتر از این دنیا برم، توی این مدت خیلی به من سخت گذشته، خیلی زیاد....

    ممنونم سیسیلی جان
    درست می گی من هم بی تقصیر نبودم قبول دارم که گاهی وقتها خیلی تند رفتار کردم و می خواستم واقعا تغییرش بدم ولی نشد...
    دقیقا مشکل من همینه، من قبل از ازدواج خیلی از مسائل رو دیدم و گذشتم و فکر کردم می تونم بعد از ازدواج تغییرشون بدم، ولی نتونستم و به خاطر همین خیلی سرخورده شدم، من شوهرم رو با تمام خصوصیاتی که داشت نپذیرفتم، اون رو با تمام خصوصیاتی که دوست داشتم داشته باشه توی رویاهام ساختم!!!
    راستش رو بخوای گاهی فکر می کنم اگه فرصت دوباره انتخاب کردن داشته باشم، و شوهرم دوباره سرراهم قرار بگیره، دیگه انتخابش نمی کنم و این فکر خیلی عذابم می ده. خودم می دونم که زن مطلقه اصلا چیز جالبی نیست و جایی توی جامعه نداره ولی 30 سال دیگه چی؟ منهم می شم یه زن که توی زندگیش محبت ندیده و مثل مادر شوهرم شده یه زن عقده ای و میخواد محبتی که روزی باید از شوهرش می دیده رو از پسراش ببینه!!
    باور کن همین طوریه، مادرشوهر من و شوهرش اصلا با هم رابطه خوبی ندارند و مادرشوهرم سعی می کنه کمبودهاش رو با فرزنداش جبران کنه، بهش سر بزنند براش خرج کنند و و و و
    این در حالیه که من توی یه محیط کاملا متفاوت بزرگ شدم، داستان عشق پدرپدرم و همسرش توی فامیل زبانزد خاص و عامه و اینکه دربزرگم بعد از مرگ همسرش فقط 40 روز دوام آورد و از غصه دوری مرد.
    می دونی چیه گاهی احساس می کنم دیدگاههای ما خیلی با هم فاصیه داره و این کلافه ام می کنه.
    من خیلی خیلی تلاش کردم که وضعیت روبراه بشه، فکر نکن که دست روی دست گذاشتم! من زندگیم رو دوست داشتم براش تلاش کردم وگرنه می تونستم همون شب ماه عسل عطایش رو به لقایش ببخشم ولی به من بگو وقتی تو 20 قدم می ری جلو نباید انتظار یک قدم هم داشته باشی؟
    چند نمونه اش رو بهت می گم:
    - شوهرم به برنامه های مستند و نجوم خیلی علاقه داره، من هم ساعتها می نشستم باهاش این برنامه ها رو نگاه می کردم و تازه بعدش هم به تحلیل های اون با اشتیاق گوش می دادم.
    - در نقطه مقابل من فیلمهای درام رو دوست دارم و البته از اینکه تنهایی فیلم نگاه کنم خوشم نمی آد، (گرچه الان مدتهاست که عادت کردم تنهایی نگاه کنم)، یادم نمی یاد به خاطر من و حتی با وجود اصرار من با من فیلم مورد علاقه من رو نگاه کرده باشه، بهونه می آورد که خوابم میاد و خسته ام و از این حرفها.
    - من یکمی از مدلهای بهبود سازمان و این چیزها سر در می آورم یه روز نشستم و بهش گفتم بیا بر اساس مدل EFQM و منطق RADAR انتظاراتمون رو از هم بنویسیم و آخر هر ماه همدیگه رو ارزیابی کنیم و ببینیم چقدر تونستیم بهتر بشیم، ولی فقط مسخره کرد و همه کاغذها رفت توی سطل آشغال....
    من خودم هم کار می کردم و استقلال مالی داشتم ولی هروقت که پول توی خونه نبود همیشه از کشوم پول بهش می دادم ولی اون حتی یک ماه هم نشد که بگه مثلا این پول واسه خودت؟؟ چی بگم!!
    می دونی من خیلی تغییر کردم خیلی زیاد به خاطر زندگیم از کارم خارج شدم و رفتم یه جای بدآب و هوا زندگی کردم.
    شوهرم مدام از اداره و رئیس و سرپرستش ایراد می گرفت که اینها ال و بل هستند...
    من هم مدام باهاش همدردی می کردم و می گفتم درست می شه، من هم مدتی همون جا کار کردم که البته تجربه کاری خیلی خیلی خیلی خوبی بود.
    بعد از مدتی همش می گفت توی این کار هیچ پیشرفتی نیست و هر سال که شایستگی ها رو اعلام می کردند نمره خوبی نمی گرفت و پیشرفت نمی کرد، هر وقت هم کسی بهش می گفت بالای چشمت ابروه، اعصابش بهم می ریخت و درد معده اش می اومد سراغش، (مشکل زخم معده هم داره) نمی تونست استرسهاش رو کنترل کنه، الان هم نمی تونه...
    به خاطر مشکل زخم معده اش از غذاهای مورد علاقه ام گذشتم و فقط اون چیزایی که اون می خواست رو می پختم، شاید باورت نشه ولی من بعد از ازدواج حتی یکبار هم قرمه سبزی نپختم!!
    کار به جایی رسید که ریشه قضیه غذاهای اداره تشخیص داده شد و تصمیم گرفتم غذا رو توی خونه درست کنم، حالا شما فرض کن من خودم ساعت 5-6 گاهی هم 7 از اداره می رسیدم خونه و تا ساعت 11 شب توی آشپزخونه در حال تدارک شام و نهار فردا بودم، گاهی دیگه جنازه ام به تخت می رسید ولی با این وجود هر وقات رابطه می خواست من بودم!!!
    اندوسکوپی و کرونوسکوپی رو مجبورش کردم که بره پا به پاش مرخصی گرفتم و رفتم ولی هیچی دیده نشد!!
    حتی باهاش دکتر تغذیه هم رفتم و برای چاق شدنش برنامه غذایی گرفتم ولی اصلا اجراییش نمی کنه!! می گه نمی شه، نمی تونم!
    ریشه اش توی استرسه!! نمی تونه استرسش رو کنترل کنه!!!
    من دوست دارم صبحها برم بیرون ورزش کنم ولی اون دوست داشت روزهای تعطیل بخوابه!! اصلا هیچ ورزشی رو دوست نداره و قبل از ازدواج به من گفته بود که بسکتبال بازی می کنه ولی گمونم منظورش توی دوران مدرسه بوده!!!
    سرت رو درد نیارم، بالاخره کار به جایی رسید که تصمیم گرفتیم از اون شهر به شهر خودمون انتقالی بگیریم تا شاید یکمی از استرسها کمتر بشه!! ولی نشد، به اندازه کافی رابطه و پارتی نداشتیم...
    وقتی به قول خودش به بمبست رسیدیم تصمیم دیگه ای به ذهنمون رسید، به قول خودش مثل عقابی توی قفس گیر افتاده بود و پر و بالهاش با دیواره قفس زخمی می شد.
    دیدم خیلی دوست داره ادمه تحصیل بده و توی آزمون ورودی دانشگاه هم پذیرفته نشد، دانشگاه آزاد و پیام نور رو هم اصلا قبول نداشت. این بود که حمایتش کردم واسه اینکه برای خارج از کشور اقدام کنه تا بتونه هم مدرکش رو از یه دانشگاه خوب بگیره و هم اینکه چند مدتی از اون وضعیت و محیط دور بشیم تا شاید استرسها و فشارها کمتر بشه!!!
    خلاصه بگم، کار رو با مرخصی ترک کرد، منهم که رسمی نبودم کارم رو از دست دادم و با اندک پس اندازی که داشتیم راهی دیار غربت شدیم، رشته ای که داره درس می خونه رشته خیلی خوبیه، اینجا استرس زندگی خیلی خیلی کمتره، همه به قانون و بهم احترام می ذارند. ولی بازهم همون استرسها اومده سراغش، اونهم به خاطر اینکه نمی تونه توی امتحانات نمره های بالایی بگیره!! باز هم همون مریضی کوفتی...

    تمام این مدت من خودم رو فراموش کردم و دیگه به خودم اهمیت نمی دم، می خوام آزاد باشم تا برای خودم تصمیم بگیرم که چی بخورم، رستوران چینی یا تایلندی برم،برنامه ریزی مالی کنم، برای آخر هفته ها برنامه بذارم و برم گردش و و و و
    به من بگو حالا من برده اون شدم یا اون برده من شده؟؟؟
    می دونم که رفتارم چند وقته بد شه ولی باور کن خسته شدم، من توی هیچی سهیم نیستم، باور کن احساس خیلی بدیه ....
    باور کن..

  2. 2 کاربر از پست مفید lonely sky تشکرکرده اند .

    lonely sky (پنجشنبه 07 بهمن 89)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. بیا یاد بگیریم زیبایی ظاهری، مهمان امروز و فردای زندگی ماست.
    توسط به دنبال خوشبختی در انجمن مقالات و مطالب آموزشی در مورد خانواده
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه 03 شهریور 94, 14:06
  2. ضروری، با جاری حسود و مغرور چه کنم؟ لطفا راهنمایی کنید.
    توسط سمیرا2014 در انجمن اختلاف و دعوا با خانواده همسر
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: سه شنبه 06 اسفند 92, 20:21
  3. پاسخ ها: 17
    آخرين نوشته: دوشنبه 06 آذر 91, 02:16
  4. پاسخ ها: 31
    آخرين نوشته: دوشنبه 01 خرداد 91, 02:19
  5. مشکل من با همسرم ( افسردگی، بی توجهی، جنسی ) بعد از رفتن به مشاور
    توسط نیلا در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 85
    آخرين نوشته: دوشنبه 05 اردیبهشت 90, 13:15

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 08:16 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.