الانم فقط مي گه به خاطر وجدانم نمي خوام آبروشو ببرم . يه اشتباهي كرده چند سال قبل . من نمي خوام باهاش زندگي كنم ولي دوستم ندارم آبروشو ببرم . ولي حالا كه نمي ياد مجبورم اينكارو بكنم . بابا منم حق دارم و مي خوام برم پي زندگيم . اين دختره نمي ذاره .
حتي شوهر خواهرم بهش گفته بود تو چرا انقدر به اين اصرار مي كني .عقدنامه دست پدرشه . تو كه باباشو مي شناسي هيچكس حريفش نيست چرا اين بدبختو مي ندازي جلو مثل يه مرد زنگ بزن به باباش و بگو عقدنامه رو بده من نمي خوام با اين زندگي كنم . چرا همش با اعصاب اين بازي مي كني .
برگشت گفت به من چه . باباي اونه . براي چي اصلا اجازه داده عقدنامه دست پدرش باشه . باباش اگه قد باززي در مي ياره من از اون بدترم . به من چه اون و خانوادش بهم ريخته ان و زندگيشون مثل سگه . من نمي خوام ديگه با اين خانواده كاري داشته باشم . من با پدرش ازدواج نكردم كه من با اين زن ازدواج كردم و خودمون تصميم گرفتيم به ازدواج حالا هم خودمون بايد تكليفو يك سره كنيم . اگه نمي يادم به جهنم مي رم ازش شكايت مي كنم .
اگه تا حالا هم مراعاتشو كردم ديگه نمي كنم . مي خوام زودتر برم سر خونه زندگيم . اينا نمي زارن . مي خوان صبر كنن تا يه سال ديگه منو بازي بدن و عقدنامه رو ندن . من نمي تونم صبر كنم .
به خاطر 5 سال زندگيمون دلم به حالش سوخته و تا حالا صبر كردم . تا شنبه بيشتر صبر نمي كنم .