
نوشته اصلی توسط
sayeh44
نمیدونم تایپیک من خوندین یا نه؟
من میخوام تجربه خودم بگم,چند ماه بعد از اینکه باهاش اشنا شدم گفت رفته دکتر و دکتر گفته سرطان داره،اون موقع دوسش داشتم اما عاشق نبودم،توی تایپیکم گفتم که همش دروغ بود.
وقتی گفت سرطان داره،چون از قبل گفته بود تنهاس با خانوادش مشکل داره دلم نیومد تنهاش بذارم،یادمه گریه میکردم با خودم فک میکردم که تنهاش نمیذارم اگه خوب شد که باهم میمونیم،اما اگه نشد لاقل عشق محبتمو ازش دریغ نمیکنم هر چند خودمم که شاید زندگیم ببازم.
درسته همش از طرف اون دروغ بود اما برای من 1 زندگی واقعی بود.نمیدونی تو اون یکسالی که دروغ گفت چی کشیدم،چشمم همه جا دنبالش بود،نگرانش بودم،اینقد گریه میکردم که دیگه چشمام به گریه عادت کرده بود و باد نمیکرد.باید بگم تو اون یکسال بود که من دیوانه وار عاشقش شدم.در حالیکه اگه از همون اول ازش جدا میشدم میتونستم ازش دل بکنم.تنها تذکرم بهتون اینه که هر روز که بگذره هر دوتون عاشقتر میشین.اگه میخواین جدا شین زودتر اینکارو کنین چون دیگه نمیتونین.عشق مثل 1مرداب هر بیشتر در اون فرو برید سختتر بیرون میاید.
البته باید این بگم من تنها از دید 1دختر اینارو گفتم بدون در نظر گرفتن شما،شمام حق دارید عاشق باشید،اگه امید دارید خوب شید صادقانه با هم بمونید میتونین عشق فوق العده زیبایی رو خلق کنید،من گرچه با اون عشق تباه شدم اما هنوزم خاطره اون یکسال برام مقدسترین چیزی که دارم،با اینکه شاید دیگه نتونم مثل اون موقع با تمتم وجودم زندگی کنم
علاقه مندی ها (Bookmarks)