مرسي از پاسخت هليناي عزيز
اول بهت بگم كه خيلي احساس نزديكي باهات مي كنم چون كه من خودم هم تا مدت ها به دنبال تحصيل بودم و چند ماه پيش كه مدرك فوق ليسانسم را گرفتم با اينكه رشته ي بسيار بالايي را خواندم دردانشگاه خيلي معتبر اما در همين بحراني كه شما مي گويي گير كردم و واقعا دوران سختي را گذراندم.
هليناي عزيز اول از همه بايد يك مسئله را هميشه در ذهنت داشته باشي:
زماني كه خودت را با ديگران مقايسه مي كني بايد همه ي جوانب و نكات مثبت و موفقيت هاي خودت را با همه ي جوانب و موفقيت هاي ديگران مقايسه كني.سعي كن ياد بگيري كه جزئي نگر نباشي و بصورت كلي مقايسه كني.يعني اينكه وقتي خودت را با فردي مقايسه مي كني يك موفقيت اورا با خودت مقايسه نكن كل زندگي او را با خودت مقايسه كن.
ببين نمي دونم به عدالت در زندگي اعتقاد داري يا نه اما به نظر من هميشه عدالت وجود دارد.يعني وقتي فردي از شما در يك زمينه بالاتر است در زمينه ي ديگر پايين تر است. ممكن است شما در ظاهر اين مسئله را نبيني ولي در كل شما دو نفر در يك سطح قرار مي گيريد.
ببين قرار نيست كه شما در همه ي جوانب زندگي نفر اول و ايده ال باشي قرار است شما در يك سري از زمينه ها ايده آل باشي و در زمينه هاي ديگر متوسط باشي. اما اگر بخواهي كه در همه ي زمينه ها اول و بهترين باشي در واقع بيشتر گيج و ناتوان مي شوي و اعتماد به نفست را از دست مي دهي.
"دیگه اینکه من هیچوقت تصمیم مستقل نمی گیرم همیشه دودل و مرددم و به نظر دیگران در مورد خودم متاسفانه خیلی بها می دم "
هليناي عزيز اين مسئله در موردت مي تواند خيلي به اعتماد به نفست آسيب بزند و باعث مي شود كه شما هدف زندگيت را گم كني.
ببين اطرافيان ما خيلي با هم متفاوت هستند و انتظاراتي كه از ما دارند بسيار با هم متفاوت و حتي متناقض است اگر شما بخواهي در جهت انتظارات همه ي آنها حركت كني همه ي مسير ها را نصفه مي روي و به تناقض مي رسي.
مثلا پدر شما از شما انتظار تحصيلات بالا دارد
همسر شما از شما انتظار شغل بالا دارد
خانواده ي همسرت از شما انتظار درآمد بالا دارد
در كنار همه ي اين ها همگي از شما انتظار بودن يك مادر نمونه را دارند و.. و...
در حالي كه اين موارد و بسياري از مواردي كه شايد هنوز نگفته اي با هم متناقض هستند.يعني شما اگر درس بخواني تا به مدارج بالاتري برسي در زمان درس خواندن نمي تواني درآمد بالايي داشته باشي و حتي زماني كه به فرزندت اختصاص مي دهي كمتر مي شود و...
من فكر مي كنم كه شما تغيير كرده اي و معيارها و ايده آل هايت نيز تغيير كرده است ولي هنوز خودت متوجه اين مسئله نشده اي.شما به سمت يك هدفي حركت كردي و مي كني كه به آن هدف شك كرده اي كه ايا اين هدف واقعي شما است يا نه.آيا اين هدف آن چيزي است كه واقعا از ته قلب مي خواستي يا نه.بايد بنشيني و با خودت خوب فكر كني كه چرا شك كرده اي.ممكن است دليل شكت اين باشد كه اين هدف،هدف واقعي خودت نيست و اين هدف را مدت ها قبل فرد ديگري(مثلا خانوادت) برايت تعيين كرده است.
دليل اين هم كه الان شك كرده اي اين است كه الان خسته هستي و موقع خستگي آدم پايين ترين سطح از انگيزه را دارد و چيزي كه مي تواند او را از اين حالت در بياورد تامل دوباره بر روي هدفش است.
حالا خوب فكر كن كه الان هدف شما چيست؟پدرت مادرت شوهرت خانواده شوهرت و جامعه ات را كنار بگذار
تو واقعا چه مي خواهي؟هر چيزي هم كه به ذهنت مي آيد را خوب برانداز كن.آيا اين هدفي نيست كه پدرت برايت مي خواهد؟آيا هدفي نيست كه شوهرت برايت مي خواهد؟
اين مرحله خيلي سخت است و خيلي بهت فشار مي آورد ولي به نظر من تو تواناييش را داري كه با موفقيت بگذراني.









علاقه مندی ها (Bookmarks)