RE: وقتی از دعواشون به حد جنون اذیت میشم.
سلام به دختر مهربون تالار
خیلی ناراحت شدم وقتی حالت رو خوندم و فهمیدم خیلی روبه راه نیستی و اول از همه حرفام دعا میکنم که خودش بهت صبر و توانایی تحمل بده و بعد قدرت و فرصت سازش یا سازندگی...
مهربون جان کاملا میفهمم و درک میکنم وقتی از اذیت شدن حرف میزنی و میدونم بیشترین چیزی که ناراحتت میکنه اینه که شاهد همه این چیز ها هستی و هیچ کاری از دستت بر نمیاد!!احساس منفعل بودنه که بیشتر از هر چیزی آدم رو آزار میده...درک میکنم از ترس اینکه با دعواهای مادر و پدر آبروریزی بشه حتی روت نشه دوستات رو دعوت کنی خونتون...منم داشتم این روزها رو و دارم ولی دیگه مثل قبل آزارم نمیده.
اما...اما عزیز من، مهربون جان اینکه میری تو اتاق ات و صدای هندزفری رو تا نهایتش بلند میکنی اصلا روش خوبی نیست چون بدجوری به گوش آسیب میرسونه،باور کن.خواهر منم همین عادت رو اینجور مواقع داشت و حالا صداهای آروم رو نمیشنوه.یه روش دیگه جایگزین کن
سعی کن تا جایی که میشه مواقع دعوا تو روز خونه نباشی،کلاس برو،ورزش،کلاسای تخصصی همسو با رشته ات،علایقت و...میدونم همه اینها هزینه بر هست اما هزینه میکنی تا آرامش رو به خودت هدیه بدی
مطمئن باش سن اشون که بالا بره خود به خود انرژی شون کم میشه و حوصله دعوا رو هم ندارن،چیزی که داره یواش یواش برا مادر پدر من اتفاق می افته:)و شما هم قرار نیست تا آخر عمرت پییش اونها زندگی کنی عزیز جان.
جدایی هم یه گزینه است که همیشه بد نیست ولی خوب هزینه ها و عواقب خودش رو داره و شما در جایگاه خودت باید ببینی مادرو پدرت توان پرداخت هزینه ها و قدرت تحمل عواقب اش رو دارند یا نه!مادر من که نداشت.
مهربون،من وقتی آروم شدم که فهمیدم باید روی نبودنشون حساب باز کنم نه بودنشون...وقتی دیگه آزار ندیدم که قبول کردم تنهام و پدرو مادرم هر جوری که باشن خیلی تو حال شخصی من تاثیری ندارن.وقتی که جدا شدم و به همه این مسائل از بالا نگاه کردم،وقتی که فهمیدم هر کسی تو این مسیر نقشی داره و من فقط تا جایی میتونم تو نقش دیگران دخیل باشم و شاید نقش پدر و مادر من فقط همینه.وقتی فهمیدم هیچ کس جز خودم حواسش به من نیست آروم شدم و سعی کن تو هم اونها رو با همین نقشی که دارن بپذیری و اونها رو رها کنی.
مهربون به خودت برس و موظب خودت و دل ات و چشمهای ناز ات باش
[size=large]در دلم چیزی هست
مثل یک بیشه نور/مثل خواب دم صبح
و چنان بیتابم/که دلم میخواهد
بدوم تا ته دشت/بروم تا سر کوه
دورها آوایی ست که مرا میخواند...[/size]
علاقه مندی ها (Bookmarks)