سلام غزاله عزیزم
همانطور که گفتم چون بیشتر با روحیات به قول خودت پسرونه مأنوس بوده ای و تجربه زنانه بودن اونم نه پیشرفته اش را با احسان داشته ای و از او انگیزه گرفته ای ، بدون او خلاء پیدا می کنی ، با خودت احساس غریبگی می کنی ، که با نوعی سردرگمی ، دست و دل به کاری و حرکتی نرفتن ، خموده بودن خودش رو نشون میده و انتظار حضور بیشتر و با هیجانتر احسان هم اوضاع رو سختر می کنه و ......
لازمه اول کمی خودت رو رها کنی ، رها از هر دغدغه ای ، به عبارت عامیانه بی خیال شو ، و گویی زمان برای تو همین لحظه های حالا هست که باید غنیمت بدانی و با نشاط بگذرونیش .
بعد به این فکر کن که احسان و هر کس دیگری نمیتونه آنقدر بهت نزدیک بشه که یکی بشین ، مثلاً در خلوت ترین زوایای وجودت که راه پیدا نمی کنن ، در بعضی موقعیت های آشکار و حتی مهم ممکنه توان و یا امکان همراه بودن رو اونجوری که تو دلت میخواد رو نداشته باشند و ..... ( این نوع تحلیل ها را شناخت درمانی می گویند ) .
و فکر کن که راستی چرا وقتی در اوج شادی در شرایط یا در موقعیت و با وسائلی که شادت می کنه ، یه غمی در دل وقتی عمیق میشی احساس می کنی ؟ که وقتی از اون موقعیت بیرون میایی و تموم میشه ( مثلاً در موقعیت یک مهمانی شاد و ... ) نوعی خلاء و کسلی رو حس می کنی ( که اغلب حسمون بهمون میگه از اینه که اون برنامه شاد تموم شد و گاه می گوییم چه خوش گذشت و در نهان می گوییم حیف که تموم شد و ... ) بعد خوب در یاب که اینها برای اینه که اونها عوامل بیرونی شادی هستند و ما خود را به آنها گره زده ایم ، و سعی کن یادت بیاری چیزهایی که یه نشاطی در دلت کاشته که هیچ وقت از بین نمیره و هر وقت یاد کنی حسرت نمیخوری و همون احساس نشاط تازه بهت رو میاره ( دقت کنی خواهی دید که کارها یا چیزهایی بودن که از دورن تو را شاد کرده ، یعنی سنخیتش با درون باعث شادی شده و خود اون تنها وسیله ای برای این تحرک درونی شده
ادامه دارد ........








علاقه مندی ها (Bookmarks)