RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"
امسال واسه روز سیزده همه خونواده من مهمون ما بودن حدود سی و پنج نفری بودیم، خاله و دایی و...
اما برعکس من روز دوازدهم شدیدا مریض شدم و تمام استخونام درد میکرد.اصلا نمیتونستم کارای فردامو انجام بدم فقط مقدمات سالاد و ژله رو فراهم کرده بودم و بس
با قرص مسکنی که خورده بودم خوابم برده بود وقتی پاشدم از استرس داشتم خفه میشدم اما وقتی رفتم تو آشپزخونه دیدم شوهرم تمام تیکه های مرغو حسابی سرخشون کرده بود خیلی بهتر از من، کسی که تا حالا اصلا مرغ درست نکرده بود!!!! تا ساعت یک و نیم شب بیدار موند و کار آشپزیشو تموم کرد.
باورتون نمیشه چقدر خوش رنگ و خوشمزه شده بود.جای همتون خالی. همه از دست پخت شوهرم تعریف میکردن و منم خوشحال بودم
[align=center]خدايا آن گونه زنده ام بدار كه نشكند دلي از زنده بودنم
و آن گونه بميران كه كسي به وجد نيايد از نبودنم...[/align]
علاقه مندی ها (Bookmarks)