اینقد پرناز و جویا به این زندگی شلوغ ما خندیدند که خودم هم یادم رفت دردم چی بود
به هر حال مرسی. انگار خیلی هم تنها نیستم. همین همدردی و شنیدن حرفهاتون کلی خوشحالم کرد.
ما خونمون تهرانه. اما من به بهانه ی ادامه تحصیل فرار کردم. راستش قصد ادامه تحصیل نداشتم و کار می کردم، اما دیدم خیلی خسته و عصبی شدم و هیچ جوری هم این قضیه تمام شدنی نیست. هی گفتییم این بزرگ بشه دیگه تمومه، دیدیم بعدی اومد. گفتیم بره مدرسه دیگه تمومه، دیدیم مدرسه 4 ساعته بقیه اش چی؟ تازه مهد بهتر بود اقلا تا عصره. البته همین مهد هم اولا تا سه سالگی بچه را مهد نمی ذاریم، مریض می شه و ... بعد از اون هم یه روز بچه دوست نداشت بره مهد، یه روز مریض بود مهد قبولش نمی کردند، یه روز یه مریضی چیزی تو مهد شایع شده بود نمی بردنش مهد و ... این قصه هیچ جوری تموم شدنی نبود و کلاغه هیچ وقت به خونه اش نمی رسید.









علاقه مندی ها (Bookmarks)