من دوست دارم كه زندگيمو حفظ كنم ولي از طرفي نمي خوام ديگه آويزونه شوهرم باشم . همونجور كه توي اكثر تاپيكاي اينجا ديدم هر چي طرفش مي رم اون منو پس مي زنه . به خاطر همين سعي مي كنم باهاش كاري نداشته باشم . اصلا هم من بهش زنگ نمي زنم دائما اون زنگ مي زنه و مي ره رو مخم . من همش دوست دارم به روشي كه دوستان پيشنهاد كردن و تجربشو داشتن اعتماد كنم و همون راهو ادامه بدم يعني صبر كنم و من اقدامي نكنم . ولي متاسفانه با حرفايي كه شوهرم مي زنه متوجه اين موضوع مي شم كه هنوز آويزونشم و اون ازم فرار مي كنه . وقتي بهش مي گم من نمي يام براي طلاق توافقي و خودت اقدام كن ميگه چرا انقدر خودتو كوچيك مي كني بابا من ازت خوشم نمي ياد و اونوقته كه فكر مي كنم كه هنوزم آويزونشم . حتي وقتي بهش مي گم من كاري بهت ندارم و اصرارم نمي كنم كه برگردي و هر كاري صلاح مي دوني انجام بده مي گه اين كارت چه معني داره ؟اگه نمي خواي كه چرا اذيت مي كني بيا بريم طلاق بگيريم و همديگرو اذيت نكنيم . اگه ام مي خواي كه زندگي كني متاسفانه من نمي تونم و نمي خوام كه باهات زندگي كنم . اصرار تو هم فايده نداره . به خاطر اين حرفاش هر وقت زنگ مي زنه حس خيلي بدي دارم . چون دقيقا مي بينم كه راست مي گه . من نقش همون آدم آويزونو دارم وگرنه تا به حال بايد مي رفتم و طلاق مي گرفتم .
در هر صورت اون كوتاه نمي ياد و اول و آخرش كارمون به دعوا مي رسه . ترجيح مي دم تو اين شرايط مي تونستم خودم پيشقدم بشم و يه كاري كنم كه فكر نكنه انقدر وابستشم و همونطور كه فرشته مهربون توصيه مي كنه ازش بگذرم و ديگه بهش فكر نكنم . ولي متاسفانه اينكارو هم بدليل نداشتن عقدنامه و پيامدهاي بعديش كه درگيري با خانوادمه نمي تونم بكنم . در مورد مهريه هم تصميم دارم كه ببخشمش . از اولشم دوست نداشتم مهريمو بگيرم و نمي گيرم . حتي اگه كارمون به دعوا بكشه و از هم جدا شيم دلم مي خواد ببخشمش . نظرمم در موردش عوض نشده .








علاقه مندی ها (Bookmarks)