از باران عزیز ممنونم به خاطر پاسخشون.
راستش من تو خودم واسه پیدا کردن مشکلم خیلی کنکاش کردم
آدم خیلی احساساتی هستم و اصلا از تنهایی خوشم نمی آد
من زندگی مو با پاکی و صداقت شروع کردم و همسرمو عاشقانه دوست داشتم یعنی عاشقش بودم اما اون فقط منو دوست داشت راستش اوایل فقط از من همون طور که خودش گفت واسه یه سکوی پرش تو درس استفاده کرد و میگفت دوستم داره اما همیشه می نالید که از زندگی با من خوشحال نیست ترم آخر کارشناسیش واسش انتقال به تهران گرفتم چون قرارمون این بود که من هم باهاش برم اونجا کار کنم. اونجا فامیل زیاد داریم همونطور که گفتم همسرم هم فامیل بود. اما اواخر تو همون روزها خیلی سرد شده بود تقریبا هر روز دعوا و بحث داشتیم تا اینکه من رفتم تهران و اتفاقی اس ام اسهای مشکوک تو گوشیش دیدم و ازش پرسیدم اولش که می گفت مزاحمه گفتم اگه مزاحمه چرا به من نگفتی ؟ اما بعد گفت از زندگی با من خسته شده و طلاق میخواد من هم انگار ترکیده باشم باورم نمی شد بهم خیانت شده اون با پسری که قبل از من میخواستش اما چون دانشگاه شهرستان ما قبول شد ازش دور شد و اون موقع ما زودتر خواستگاری کردیم رابطه داشت هنوزم نمی دونم رابطه شون تا چه حد بود اما خوب اون روزها گفت میخواد ازم جدا شه من هم قبول کردم اما بهش گفتم حیف عشق و انرژی که من خرجش کردم و از خودم مایه گذاشتم بهش گفتم برو سراغ همون آدم .اما بعد چند روز نمی دونم با کی مشورت کرده بود که گفت پشیمونه و زندگیشو می خواد راستش من موضوع رو به مادرش گفتم چون پدر و مادرش از هم جدا بودن. اون زمان ما عقد بودیم من دیگه مثل یه روح شدم چون کسی که واسش چند تا تقویمو از دوست داشتنش از دوران کودکی پر کرده بودم و کلی واسش شعر گفته بودم حالا بهم خیانت کرده بود بگذریم با اصرار و خواهشش من بخشیدمش و زمستونه همون سال عروسی کردیم البته عروسی که پدرم نیامد چون با این ازدواج مخالف بود و کلا میگفت زوده.
راستش تو همون روزها من به دختر دیگه ای احساس پیدا کرده بودم به یه فرشته که خیلی نجیب و با پشتکار بود و من 2 سال تو یه اداره کار میکردم که اون مسئولم بود یک سال از من بزرگتر بود رشته اش مثل خودم فنی بود برخلاف همسرم که انسانی خونده بود اونم به زور پول و آزاد شهرستان. چون حتی دوران دبیرستانش همسرم همش دنبال تیپ و آرایش و بی خیال درس بود.بگذریم سرتونو درد آوردم
اما چون عقد بودم به اون خانم فقط به چشم همکار نگاه میکردم با اینکه بعد خیانت همسرم خیلی دوست داشتم در مورد اون خانم بیشتر فکر کنم اما چون می دونستم بدونه من قبلا ازدواج کردم راضی نمی شه بهش نمی گفتم . من از اون اداره رفتم تا فراموشش کنم رفتم تهران و به خاطر سابقه ام و رزومه ام کمتر از یک هفته دو سه جا کار پیدا کردم اما راستش دیگه همسرم رو مثل قبل دوست نداشتم بعد یه مدت دوری خانوادم و راستش اصل مطلب دوری اون خانم که ازش فرار میکردم بهم فشار آورد و من برگشتم تنها.دوباره تو اون اداره مشغول شدم و حتی موضوع رو به اون خانم گفتم . گفتم بهش علاقه پیدا کردم دختر فوق العاده ای بود اون موقع داشت ارشد میخوند و الان هم دانشجوی دکترای مهندسی تو یکی از بهترین دانشگاهاس. نمازش ترک نمی شد ارادت خاصی به حضرت فاطمه داشت راستش منو در حد خودش نمیدید و حتی بعد فهمیدن موضوع از من بدش اومد و گفت تو وقتی هنوز اسمی تو شناسنامت هست حق نداشتی به من پیشنهاد بدی خلاصه من با دل داغون و روح داغون تر به خاطر انتخاب اشتباه و ضربه های روحی ام از اون اداره رفتم . اون الان که مینویسم خیلی وقته ازدواج کرده و فکر کنم یه بچه کوچولو هم خدا بهش داده. و من موندم و ادامه زندگی که 2 ساله هر روز سردیش بیشتر شد
بعد از اون دیگه مثل یه مرده به زندگی و کارم ادامه دادم . همسرم لیسانس که گرفت برگشت یه خونه کرایه کردمو و یک سال زندگی کردیم قبل از اون تو دوران لیسانسش قبل از انتقالی خونه پدر و مادرم بودیم . بعد از یکسال یعنی ارشد قبول شد و با اصرار من رفت بخونه نمی خواست ازم دور باشه یه جورایی قضیه برعکس شده بود حالا اون عاشقم شده بود و من فقط دوستش داشتم . تو این یکسالی که رفت ارشد بخونه من خونه والدینم موندم . حالا هم هیچ حسی بهش ندارم مدتهاست دیگه دلم واسش تنگ نمی شه حس میکنم به آرزوهام نرسیدم آرزوهام استاد دانشگاه شدن بود چون من از بچگی درسم خوب بود تو دبیرستان و دانشگاه شاگرد اول شدم اما چون پدرم تو زمینه ازدواج و خرجاش هیچ کمکی بهم نمی کرد از همون بعد تحصیل بلافاصله صبح تا شب کار میکردم حتی تو دوران خدمت! شبا فقط مثل یه جسد بیهوش می شدم . راستش من تو دوری همسرم اونقدر تنهایی بهم فشار آورد که سراغ دوستی رفتم و گرچه دوامی نداشت اما همسرم وقتی برگشت فهمید و قضیه بدتر شد حالا اون طلاق می خواست و بعد چند هفته عذر خواهی من آروم شد اما زندگیمون دیگه مثل قبل نیست راستش نه من دوست دارم و حس دارم که باهاش ادامه بدم نه اون بهم اعتماد داره. اما مادرم نمی ذاره طلاق بگیریم . فعلا اون شهر خودشه و درس میخونه و من تنها شهر خودم حتی ذره ای دلم واسش تنگ نمی شه فقط روال عادی و تکراری روزهام سپری میشه روزی نیست که از خدا بخوام تمومش کنه از لحاظ مالی هم تو شرایط خوبی نیستم کلی قرض و قسط دارم . همشم از صدقه سر وجود همسرم . همه چیزم به هم ریخته....









علاقه مندی ها (Bookmarks)