نمی دونم با چه زبونی از شما دوستای خوب همدردم قدر دانی کنم. که گوش شنوایی برای حرفام داشتیدو می خواستین تسلای خاطرم باشید.
شیدا حاتمی عزیز تاپیک تو از معدود تاپیکایی بود که فهمیدمش و حس کردم مثل من هم هست .
و خوشحالم برات امروز به جایی رسیدی که زندگی دیگه اون معنای قبل و برات نداره.
کامت همیشه شیرین.دوست دارم ازت الگو بگیرم اما...
علاوه بر اونایی که گفتم تبعاتش مشکلاتی رو برام به وجود آورده که از جنس دیگریست و اون قدر محسوس نیست که بتونم اینجا توضیحش بدم وگرنه کجا از اینجا بهتر
درد های من جامه نیستند تا زتن در آورم
جامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن در آورم
نعره نیستند تا ز نای جان برآورم
درد های من نگفتنی درد های من نهفتنی است
اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است
دست سر نوشت خون درد را با گلم سرشته است
من چگونه سر نوشت نا گزیر خویش را رها کنم؟
درد رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را
زبرگ های تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا درد گفته است درد هم شنفته است
پس در این میانه من از چه حرف میزنم ؟
واما حرف هایkamran2007 . دوست ندارم کسی فکر کنه تسلیتش برام ارزشی نداره چرا می دونم هر دل شیشه ای این جور وقتا که کاری از دستش بر نمیاد می خواد باهمین کار انسان دوستیشو ثابت کنه و همین دنیایی ارزش داره.
اما همین که عمق فاجعه رو درک کردی خیلیه .نوشدارو بعد از مرگ سهراب. این که وضع اون قدر افتضاحه که واقعا کاری از کسی ساخته نیست. چون اگه بود الان برادرم زیر خروارها خاک نبود
ممنونم از همه تون
فقط خدا








علاقه مندی ها (Bookmarks)