عصربود و قرار گذاشته بودیم بریم بیرون. بهش گفتم خیلی خسته ام. نمی تونم بیام. تو بیا بریم یه جایی همین دور و بر یه قدمی بزنیم...
زنگ زده میگه تو یه ساعتی بخواب و استراحت کن. من تازه الان راه افتادم، طول میکشه تا برسم اونجا ... حدس می زنم الکی میگه. لباس می پوشم و میرم دم در. می بینم داره کنار خوابگاه قدم می زنه ... بعد تازه شاکی هم میشه که مگه قرار نبود بخوابی ؟....
قشنگ تر از این هم هست که حاضر بشی دم در یه ساعت رو پات بایستی به خاطر خواب همسرت؟ ...








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)