سابینای عزیزم.. نمیدونم هدفش از اینکه میگه مهریه ام رو ببخشم چیه .. یا یه زمین دارم توی مشهد که مدام میگه بفروشش.. خسته ام کرده .. گاهی فکرای عجیبی به سرم میزنه با گذشته فکر میکنم و به کارهاش.. تا قبل از اینکه بابام جهیزیه ام رو بخره مدام خونه ما رفت و آمد میکردیم حتی خیلی وقتا من دوست نداشتم برم خونه بابام اما اون اصرار میکرد که بریم و به محض اینکه جهیزیه ام تکمیل شد با اونا قطع ارتباط کرد.. یا یه روز که من مشهد بودم زنگ زد و گفت طلاهاتو بردم فروختم .. خیلی ناراحت شدم .. توی طلاهام یه گردنبند بود که مامانم از گردنش وا کرد و گفت اینو واسه تو نگه داشتم و شوهر نامرد من حتی اونم فروخت
هر بار هم ازش پرسیدم پولشو چکار کردی یه جوری منو پیچوند.. و حالا با این اوصاف اصرار به فروختن زمین و بخشیدن مهریه... چی بگم؟
یعنی چه کار کنم؟
باهاش بجنگم سابینای عزیز؟ من واقعا نمیدونم راه درست چیه .. سر درگمم .. تقاضای طلاق میدم و فرداش میرم پس میگیرم.. خیلی سر در گمم..









علاقه مندی ها (Bookmarks)