فرناز عزیز بسیاری از این مشکلاتی که داری منم دارم البته با شدت کمتر؛ منم یازده ساله که دارم تحمل میکنم. همه بیحرمتی ها و توهینهارو ازطرف شوهرم و خانواده اش که به قول خودشون فقط برای اینکه من فوق لیسانس از یه دانشگاه معتبر داشتم اومدن خواستگاریم تا من برم سر کار و به قول مادرشوهرم؛ یک ساله برای پسرش یه خونه بخرم! اما من هر توهین و تحقیر و فشاری رو تحمل کردم ولی سر کار نرفتم حتی زمانی که شوهرم عمدا دو سال سر کار نرفت و موند خونه که منو وادار کنه به خاطر رفع نیازهای ضروری بچه امون برم سر کار؛ ولی باز نرفتم . خیلی سخت بود اما تحمل کردم.برای بچه پوشک نمی خرید اگه بچه ام مریض میشد میگفت پول دکتر ندارم بدم و ... و فکر کن که تحمل این چیزها برای یه مادر چقدر سخته ولی صبر کردم چون میدونستم اگه من برم سر کار اون دیگه تا ابد میشینه توی خونه و...حتی سه سال قبل وسایل خونه رو جمع کرد و گفت که من میرم خونه مامانم و تو هم بچه ات رو بردار و هر جا میخوای برو؛بعدش هم گفت اصلا بریم طلاقت بدم. من هم باهش رفتم. وسط راه پشیمون شد گفت بیا برگردیم اما من گفتم این فرصت رو از دست نمیدم. توی دادگاه هم گفتم که بچه مال خودش و من نمیتونم بجه ارو قبول کنم در حالی که از گفتن این جمله هم داشتم دیوونه میشدم.قرار شد برگردیم و روز بعد هر کدوم با دوتا داور بریم که دیگه شوهرم نیومد. به من گفت:حالا بهم ثابت شد که اگه طلاق پیش بیاد تو از من مشتاق تری. بعدش مرتب رفت سر کار . یه کار پاره وقت دیگه هم پیدا کرد و تا امروز دیگه حرفی از سر کار رفتن من نزده. البته من نمی خوام این نسخه رو برای شما هم بپیچم چون آدمها و عکس العمل هاشون با هم خیلی فرق دارن ولی مطمئن باش که شوهر تو هم بالاخره یه نقطه ضعفی داره که میتونی از اونجا وارد بشی. مهم اینه که کم آوردن تورو نبینه والا دیگه نمیشه پیاده اش کرد.
توکل به خدا کن و همیشه ازش بخواه که تورو در گرفتن درست ترین تصمیم کمک کنه.
خدایا ؛فرناز و من و همه ی زنهایی رو که جز خودت پناهی ندارن به حال خودشون رها نکن.آمین








علاقه مندی ها (Bookmarks)