سلام دوستای گلم
خیلی خجالت می کشیدم بیام اینجا و نق بزنم. آخه احساس می کنم این ضعف و عدم توانایی منه که وضعیت زندگیم این شده. ولی چه کنم که محرم تر از اعضای همدردی کسی رو ندارم.
دیشب موقع خواب همسرم گفت می خوام فردا صبح برم خونه بابام. گفتم برو. منتظر بودم ببینم که روز تعطیل یه تعارف میزنه که تو هم بیا. (هرچند رفتارشون باهام اونقدر زشته که دلم نمی خواد برم اونجا!) ولی نفس کار شوهرم هم بده که اصلا یه تعارف هم نزد. روز قبلش هم تلفنی به مامانش گفته بود که میام اونجا و اون هم یه تعارف نکرد که با زنت بیا!
صبح ساعت 8 رفت و تا الان که 1 بعدازظهره نیومده!
می دونید گاهی فکر می کنم که تموم بی احترامی هاشون شاید بخاطر اینه که من نرم اونجا و فقط پسرشون تنها بره!
واقعا من خیلی بی مهارتم یا اونا خیلی وقیحن؟
تازه از دیشب شوهرم مدام بهانه می گیره که می خوام یه شب برم خونه بابام بخوابم!!!!!!!! یه مرد 41 ساله!!!
اصلا نمی فهمم این چه خواسته ایه!








علاقه مندی ها (Bookmarks)