راستش دو برادر دیگه شوهرم ایران هستند و فقط ما اینجا هستیم...
اما اونقدر توقع دارند ما باهاشون باشیم که از زندگی خودم افتادم...
هزار بیماری گرفتم به خاطر استرس ها و فشارهایی که از سمتشون هست.
نه شوهرم حرفی نمیزنه..همش دائم میگه سنشون بالاست اخلاقشون همینه کاریش نمیشه کردن.
من میگم اگه هر سن بالایی توی زندگی نخواد هوای سن پایین تر هارو داشته باشه که سنگ رو سنگ بند نمیشه ودائم بخواییم بگیم نه سنشون بالاست اشکال نداره.
پس زندگی و استقلال خود ادم چی میشه؟
اگه بیرون و یا تفریحی بخوان برن من بهشون جواب رد بدم دیگه زمین رو مبرن آسمون،آسمون رو میارن زمین.
نمیدونم چطوری باید به شوهرم بگم که یکم از این کارهاشون دست بردارند..یکم خودش بهشون گوشزد کنه و اینقدر طرفدار کارهاشون نباشه تا اونا پی به اشتباهشون ببرن.








علاقه مندی ها (Bookmarks)