سالهای اول ازدواجمون بود و من هر هفته ماموریت کاری داشتم.
یه همکاری داشتیم تقریبا مسن که هربار باهم برمی گشتیم ، خانومش میومد استقبالش و ازشما چه پنهون منم دوس داشتم این قضیه رو. البته او کلا سایتی بوده از ابتدای کارش و سه هفته ماموریت بوده و یه هفته پیش خانواده.
حتی مدیر عاملمون هم که تو یه ماموریت هر سه برمی گشتیم و خانوم این همکارمون اومده بود استقبال ، گفت کاشکی یکی هم میومد استقبال ما
بهرحال گذشت یه بار که چند تائی از همکارامون رو برده بودم برا بازدید از یه پروژه ، موقع برگشت همینطور که داشتم به گرفتن آژانس فکر میکردم و ... یه دفعه دیدم خانومم که با پدرش اومده بود یه شاخه گل قرمز رو جلوم گرفته ... منم که کلا خونسرد ... اما اون بار بدون توجه به دور و اطرافمپدرش رو
![]()








پدرش رو
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)