سلام دوستان عزيز
ديشب به مهدي زنگ زدم و بهش گفتم منتظرتم تا با هم در مورد زندگي و مشكلاتمون حرف بزنيم ساعت 7 البته اون بدقولي كرد و ساعت 7:40 دقيقه اومد و گفت شركت براش كار پيش اومده بوده بابام ساعت 7:15 اومد من خودم بحث را هدايت كردم و نذاشتم به لوبيا سبز و بادنجان بكشه
خيلي از حرف ها و گلايه هاي مهمم را به مهدي گفتم پدرم بيشتر به حرف هاي ما گوش مي كرد و گاهي كه داشتيم اشتباه مي كرديم به ما گوشزد مي كرد البته كاملا بي طرفانه
خيلي از حرفام را به مهدي زدم و البته خيلي هاش را هم نزدم چون ديروقت شد و بابام ميخواست بره![]()
بعد كه بابام رفت ما ديگه با هم در مورد مشكلاتمون حرف نزديم الان خيلي حرفاي من مونده آخه من حرفام را نوشته بودم راستش نمي دونم حرفام چقدر روي مهدي اثر كرد برام دعا كنيد![]()
از تمام دوستان علي الخصوص سارا جون خيلي ممنونم كه كمكم كردين انشاءاله كه همه دوستان هميشه زندگي شاد و پر از خوشبختي داشته باشند
خواهش مي كنم باز هم راهنماييم كنيد تا دوباره بتونم زندگيم را مثل قديما بسازم مثل دوران نامزدي![]()














علاقه مندی ها (Bookmarks)