با سلام به همه دوستان خوب اين تالار

من سارينا هستم حدود يك ماهي ميشه توسط يكي از دوستان به سايت معرفي شدم .

من 29 ساله و شوهرم 30 ساله است حدود 6 سالي ميشه ازدواج كرديم و يك فرزند داريم . ازدواج ما به شيوه سنتي و خيلي زود اتفاق افتاد و چون شوهرم محل كارش شهر ديگه اي بود دوران عقد زياد همديگه رو نمي ديديديم بعد يكسال ازدواج كرديم و شوهرم اومد شهر خودمون

حالا ميريم سر مشكل بزرگ زندگيمون كه ما رو تا مرز طلاق پيش برده . اخرين راه حل كه دوستم پيشنهاد داد معرفي و طرح مشكلم تو اين تالار بود تا شايد به كمك شما دوستان بتونم يكبار ديگه شانس خودم رو واسه بازسازي زندگيم امتحان كنم( بخاطر اينكه تو شهر كوچيكي زندگي ميكنم مشاور و روانشناس خوب پيدا نكردم و چند جلسه مشاوره هم رفتم ولي بي فايده بود)‌

من زياد شك و بد گماني مياد سراغم و اين بيشتر درباره شوهرم صدق ميكنه . ولي گاهي در مورد بقيه هم شك ميكنم( مخصوصا اگه با پيش زمينه باشه)‌ . مثلا شوهر خواهرم معمولا عصرا ميره بيرون حالا بخاطر انجام كارهاي مختلف و خواهرم رو ميزاره خونه مامانم و من هميشه شك ميكنم چرا اينقدر زياد ميره بيرون نكنه كاسه اي زير نيم كاسه هست

حالا مسائل زندگي خودم
شوهرم گاهي بعد تمام شدن كارش ميره پيش دوستاش يا دنبال كاراي عقب مونده ولي عادت نداره زنگ بزنه و خبر بده دير مياد منم اگه يك ربع 20 دقيقه از زمان اومدنش ديرتر بشه شك مثل خوره ميفته به جونم و اذيتم ميكنه . بهش زنگ ميزنم اونم معمولا ميگه پيش دوستم هستم و يا تو خيابون الان ميام و اين الان ميشه يك ساعت بعد يا بيشتر . تمام اين مدت اضطراب دارم و دلشوره نميتونم خودم رو با كاراي خونه سرگرم كنم عصبي ميشم و دست و پام لرزش پيدا ميكنه و آماده انفجار ميشم و وقتي شوهرم ميرسه شروع ميكنم به داد و بيداد
شوهرم خيلي بهم دروغ ميگه يا به قول خودش چون من دعوا راه نندازم حقيقت رو بهم نميگه و همين بيشتر به شك من دامن ميزنه

تمام اين 6 سال يك هفته آشتي بوديم يك هفته قهر . هر دفعه تصميم گرفتم درست كنم اخلاقم رو نميشه . هم خودم رو خسته كردم هم شوهرم رو
اينو بگم من و شوهرم واقعا همديگه رو دوست داريم و شوهرم خيلي ادم خوبيه و تو خوبي هاش واقعا چيزي كم نميزاره ولي همين دروغگويي اش اذيتم ميكنه
قبول دارم مشكل بيشتر از سمت منه و خيل اوقات فقط يه سوتفاهم بوده ولي منجر به دعوا خيلي بزرگ شده اخريش هم ديروز بود

شوهرم شيفت شب بود ساعت 5/7 بايد سركار باشه . ساعت 6 آماده شد گفت ميرم كپسول رو گاز كنم و بعد برم سركار گفتم هنوز كه خيلي زوده ( شك افتاد تو دلم كه داره بهم دروغ ميگه) صبر كن حاضر بشم منو برسون بازار.
راه افتاديم رسيديم بازار خواستم پياده بشم گفت برو يه دوري بزن دلت باز بشه يه هوايي بخور منم عصبي شده بودم گفتم مهم اينه تو هم باشي . هنوز زوده كجا ميخواي بري چرا با من نمياي
گفت ممكنه كار كپسول طول بكشه منم گفتم هنوز يك ساعت ديگه مونده و عصباني بچه رو بغل كردم و در ماشين رو بستم و بدون خداحافظي رفتم(‌شوهرم از اين جور رفتارا خيلي بدش مياد هميشه ميگه تو احترام منو نگه نمي داري)‌
رفتم بازار كارم 10 دقيقه بيشتر طول نكشيد

شك داشت ديوونه ام مي كردم گفتم بهتره برم ببينم واقعا رفته كپسول پر كنه
ماشين گرفتم سريع رفتم . ديدم ماشين اون اطراف نيست . زنگ زدم 4-5 بار پشت سرهم جواب نداد . عصبي شدم دوباره زنگ زدم جواب داد گفت گوشي تو ماشين بوده . گفتم كجايي گفت تو صف گاز .!!!!!!!
يه كم صبر كردم 10 دقيقه شد . دوباره زنگ زدم گفتم كارت تموم شد گفت آره ميخوام برم سركار ( مسير اداره اش همونجا بود)‌ عصباني شدم گفتم پس چرا من تو رو نمي بينم من جلوي در وايستادم بيا بيرون
گفت نه من تو راه اداره ام
گفتم دروغ نگو من 20 دقيقه شده اينجا وايستادم . كجايي؟ چرا دروغ ميگي ؟
گفت: امان از دست تو . همونجا صبر كن اومدم ( باخنده)
20 دقيقه منتظر شدم (‌از اداره اش تا اونجا فقط يه ميدون فاصله بود يعني 5 دقيقه هم نميشه )‌ اومد سوار شدم . خيلي عصباني بودم اصلا رو رفتار و حرفام كنترل نداشتم ( هيچوقت ندارم)
گفت كجا بودي ؟ چرا بهم دروغ گفتي ؟ منو خر فرض كردي ؟ همش دروغ همش دروغ تمام مدت داد ميزدم
ولي اون گفت من هيچ جا نبودم همونجا بودم
و خلاصه من ميگفتم تونبودي اون ميگفت بودم
گفت مدركش هم همين كه كپسول گاز داره امتحان كردم ديدم راست ميگه
گفتم ولي داري دروغ ميگي
گفت رفتم سرخاك مامانم
گفتم اينم دروغه
گفت اصلا دلم ميخواد دروغ بگم ( عصباني شد)‌ تو چيكاره اي و .................
يه لحظه كنترلم رو از دست دادم و زدم تو دهنش اونم خيلي عصبي شد و 3-4 باري محكم زد تو دهنم و دماغم (‌اصلا اهل زدن نيست و چون من زدم خيلي عصباني شد)‌
خلاصه خيلي داد و بيداد كرديم اخرش منو رسوند در خونه و گفت دلم ميخواد برم دنبال تفريح و خوشگذروني دلم ميخواد تو رو بپيچونم و بهت دروغ بگم از اين حرفا

رفتم خونه اروم شدم خيلي از كارم پشيمون بود( هميشه بعد دعوا و جاروجنجال از رفتارم پشيمون ميشم)‌ بهش زنگ زدم گفتم كارم اشتباه بود معذرت . گفت جايي كه رفتم خلوت بود و سريع گاز زدم و رفتم اداره . وقتي زنگ زدي بهت دروغ گفتم چون اگه ميگفتم كارم زود تموم شده تو منت ميزاشتي دوباره غر ميزدي

خلاصه اينكه ديگه خسته شدم از رفتارم . نه من درست ميشم نه شوهرم
تصميم گرفتيم طلاق بگيريم اينطوري ديگه همديگه رو عذاب نميديم


اگه كسي راه حل و پيشنهادي داره خوشحال ميشم بشنوم ز اقدام به طلاق يكبار ديگه اون راه رو امتحان كنم