آغاز زندگی مشترکمون خیلی خوب بود خیلی خوب خبلی همدگر رو دوست داشتیم شوهرم خیلی با من مهربون بود همه چیز عادی بود می دونستم که دوسم داره و واقعا تحمل ناراحتی منو نداره هیچ وقت نمی ذاشت تنها باشم
بعد از یه مدتی سر یه موضوعی دعوامون شد خیلی با هم بحصمون شد خیلی حرفا به هم زدیم خیلی قهر بودیم ولی بعد خوب شد رفتیم مسافرت ولی فکر می کنم از همون موقع ها بود که احساس کردم اصلا براش مهم نیستم این خیلی اذیتم می کنه اگه یک هفته حرف نزم یا گریه کنم یا غصع دار باشم براش مهم نیست تازه احساس می کنم از این کار لذت هم می بره
چند شب پیش که بیرون بودیم موبایلش دستم بو البته خودش داد که بخونم یکدفعه وحشتناک عصبانی شد می خواست پس بگیره من ندادم در ماشین رو محکم زد منم پیاده شدم راه افتادم حتی دنبالم نیومد که این وقت شب من تنها کجام
حالا هم از من طلبکاره!خیلی اذیتم میکنه داد می کشه توهین می کنه زور میگه
خسته ام از هفته پیش همین جوری واقعا می خوام خودمو بکشم این جوری از همه چی راحت می شم خیلی درمونده ام و تنها هیچ کسو ندان باهاش حرف بزنم








علاقه مندی ها (Bookmarks)