اوایل خیلی خیلی عالی بود حتی تا همین چند ماهه پیش
شوهرم ذاتش و درونش آدم خیلی خوبیه مهربون مودب با احساس
می دونی اوایل خیلی نسبت به هم حساس بودیم یعنی کوچکترین اختلافی رو بینون خودمون هم نمی تونستیم تحمل کنیم حلش می کردیم با هم حرف می زدیم نا راحتی من براش خیلی مهم بود و بر عکس
ولی این سری که سر قضیه موبایلش که دستم بود و ازم خواست تا بهش بدم و من ندادم بد جوری عصبانی شد ( البته خودش بهم داد ) در ماشینو خیلی محکم بستو رفت پایین منم گوشیشو پرت کردم طرفش و رفتم ولی اصلا دنبالم نیومد که تو این وقت شب کجایی و چیکار می کنی و چی شده
یا توضیح بده که تو گوشیش چی بوده و وقتی بهش گفتم چرا این کارو کردی گفت : دوست داشتم تو چرا رفتی ؟ خیلی بد و غیر منطقی صحبت می کنه سرم داد میزنه
الان که اصلا باهم حرف نمی زنیم تنها می خوره می خوابه و ...........
احساس می کنم ازم متنفره حرفهای قدیمی رو پیش می کشه میگه ازت خسته شدم
می دونی یه جوری حرف میزنه انگار داره منو تحمل می کنه اصلا با هم حرف نمی زنیم تا شروع می کنیم دعوا میشه
تا هم یه چیزی میشه میگه زنگ میزنم به بابای شما
خوب منم از این بحثها عصبانی میشم یه چیزی میگم دیشب بهش گفتم ازت متنفرم ،گفت می دونم
در حالت عادی با هم خوبیم مثل همیشه و لی در ناراحتی ها خیلی بد میشه منو درک نمیکنه و شاید من اونه من می خوام مشکل حل بشه دوست دارم اون ناراحت نباشه و لی فکر می کنم اون این طوری نمی خواد
اون همه چی رو تقصیر من می دونه
برای حل شدن این قضایا باید چکار کنم ضمن اینکه وقتی حرفاش یادم خیلی نارحت میشم نمی تونم فراموش کنم و همه چیز عادی بشه تازه الان عذاب وجدان دارم که بابام هم داره به خاطر من غصه می خوره به خاطر من دیشب سردرد داشت