سلام به مستانه عزیز:
حقیقتش اول که نوشته های تو رو خوندم توی دلم کلی سرزنشت کردم و گفتم چرا اینقدر راحت زندگی خودش رو متزلزل کرده...ولی خوب حقیقتش اصلا جای صحبت در مورد این جیزا نیست الان وقت حل مساله است.. من با هنرمند عزیز موافقم...اما این رو هم میدونم که گاهی بعصی از سکوتها و تاملها نتیجه عکس میده.... همسر شما نباید بعد از این همه سکوت اینقدر خشمگین و بی مهابا برخورد میکرد و جزیئات این زندگی چند ساله رو برای نزدیکانش آشکار میکرد ولی خوب معمولا کسانی که ناراحتیهای خودشون رو بروز نمیدن و همیشه تحمل میکنن بالخره یک روز توانشون تمام میشه و اینطور اشتباه به قول معروف منفجر میشن///
شما الان با یک نفر طرف نیستین....همسرت ..مادر همسر ..پدر همسر و خانواده اون که همیشه شما رو مثل دختر خودشون دوست داشتن از دست شما دلگیرن//// مادر ایشون نسبت به این کارهای شما کم توقعیش شده//// خوب یک جورائی حق داره... درسته با دخالتهاش آرامش شما رو بر هم میزده اما همونطور که خودت گفتی فقط قصدش مادرانه بوده پس باید شما الان هم مثل مادرت باهاش برخورد کنی.. پس از یک ریش سفید کمک بگیر و خودت مستقیم جلو نرو از اون بخواه که جلو بره ولی بدون که این بار بسیار عاقلانه باید پیش بری...
شاد و سعادتمند باشی