سلام خدمت همه دوستان
دختری 26 ساله هستم که 6 سال پیش یک ازدواج ناخواسته را در اوج بی تجربگی تجربه کردم
بزارین از اول بگم من تو یه خونواده متعصب و خشک که همیشه از کمبود محبت رنج می بردم و یک ترس ناخودآگاه از پدرم داشتم زندگی کردم در 19 سالگی به خاطر خامی و بچگی با یه پسر در چت آشنا شدم و فقط به خاطر اینکه کسی باشه تا باهاش حرف بزنم رابطه تلفنی برقرار کردم که یه شب پدرم فهمید و خودتون حدس بزنید چی شد. اون شب بابام قسم خورد منو به کسی که اولین خواستگار باشه شوهر می ده و همینطور هم شد ولی از شانس بابام دقیقا همون کسی بود که همیشه دلش می خواست دامادش باشه یه پسر به شدت مذهبی و متعصب ولی بابام به من اینو نگفت و من و حسام ازدواج کردیم ولی تا الان که 6 سال می گذره هنوز نمی تونم دوستش داشته باشم اوایل اون خوب بود ولی به خاطر کم توجهی و پرخاشگریهای من اونم همینطوری شده زندگی برام تلخ شده اعصابم به هم ریخته هیچ چیزیشو دوست ندارم هر روز هم بدتر می شه. دلم می خواد بچه دار شم ولی واقعا می ترسم. از طلاق و عواقب اون برای یه زن مطلقه و برگشتن به خونه بابام که می دونم بدتر از قبل خواهد بود هم به شدت وحشت دارم احساس می کنم همه چیزمو باختم لطفا کمکم کنید بگید چیکار کنم








علاقه مندی ها (Bookmarks)