نقل قول نوشته اصلی توسط hamed65
و حالا دیگه مطمئن شدی که او نمیاد! ولی نمی خواهی باور کنی! نمی خواهی باور کنی این همه سال انتظار بیهوده بوده. ترس زیاد از رو به رو شدن با واقعیت نمی گذارد که این انتظار رو پایان بدهی.
بله دوست من من ميترسم از واقعيت
اما دارم كم كم شروع ميكنم
من 7 سال از كسي كمك نگرفتم و به اينجا رسيدم
اما الان كمك ميخوام از همه شما ميخوام كمكم كنين
در عوض كمكتونم چيزي ندارم بدم يا بگم فقط دعاتون ميكنم كه دلتون شاد باشه هميشه شاد
'1312511197']
و حالا دیگه مطمئن شدی که او نمیاد! ولی نمی خواهی باور کنی! نمی خواهی باور کنی این همه سال انتظار بیهوده بوده. ترس زیاد از رو به رو شدن با واقعیت نمی گذارد که این انتظار رو پایان بدهی.
[/quote]

بايد بدونين از همون روز اول قرار ما بر ازدواج بود توي اولين ملاقاتم با ايشون دقيقا گفتش من الان شرايطش رو ندارم ولي تا 4 سال ديگه ميتونم ازدواج كنم
من دختري نبودم و نيستم كه بخوام با كسي دوستي كنم
وگرنه از بچگي زياد موقعيتشو داشتم
اولين مردي هست كه دوستش داشتم با تمام وجود
شايد باورتون نشه اما هرگز مادرم به نگاه بد يا لحن بد نپرسيد چرا دير كردي يا كجا بودي حتي الان كه ميدونه با ايشون در تماسم
ولي خودم از كارم متنفرم چقدر پنهون كاري كردم و چقدر فريبشون دادم
حامد خان حرف ما از اول ازدواج بود تا الانم لحظه اي فك نكردم اون دوست پسرمه
يه چيزيو ميدونين اگر ازش جدا شم از لحاظ روحي بيوه هستم نه يه دوست دختر كه دوست پسرش تركش كرده
ميخوام همين كارو بكنم بهش مهلت بدم امروز باهاش صحبت ميكنم
تا مهر فرصت اونه و اميد من براي زندگي
اما بعد از مهر فقط فرصت منه براي بلند شدن و خدا ميدونه چطور به آتيش كشيده ميشم
الان سه روزه دو كيلو وزن كم كردم
فقط قسمت مشكلش مادر پدرمن
خدايا چطور به مادرم بگم از درون داغون ميشه چقدر به خواستگارام جواب رد داد و گفت دلشونو نشكن
گفت پشيمون ميشي و شدم