همسر خوبي دارم و در منزل بسيار مهربان و با من خيلي صميمي بر خورد ميكند و صحبت ميكند و مشكلي بين ما نيست ولي در ميان جمع دريغ از يك كلمه حرف زدن انگار با من قهر است وقتي هم من چيزي ميگم يه لبخند ميزنه و ميگذره اين مسئله براي من خيلي سخته اونهم وقتي كه در لحظه اي كه همه مشغول حرف زدن هستن و ما بايد به بقيه نگاه كنيم هر چي بهش ميگم وقتي در شرايطي قرار ميگيريم كه بقيه با خودشون حرف ميزنند من را تنها نزار با من صحبت كن تا از تنهايي در بيايم ولي فايده نداره ميخوام از دستش فرياد بزنم هر جا بريم ميشه مثل مجسمه وقتي بر ميگرديم مثل قبل ميشه مهربون خوش برخورد و فرقي هم نمي كنه كه كجا هستيم جالبه بدونيد تنها جايي كه حرف ميزنه منزل مادرشه كه اونهم فقط باز اون صحبت ميكنه و من بايد بشينم گوش كنم نمي دونم چه بكنم