خداوندا!
رهایم کن از این منحنی! که چه از قعرش آغاز کنم ، چه از قوس، آخر سر به همانجا باز رساندم که بودم. خداوندا آنقدر پیموده ام این منزوی بی انتها را که عقربه های ساعت نیز از گردشم در شگفتند. بر مدهوشی ام مگیر که هر که چون من سرگردان شد، نه عقل بر او ماند و نه هوش...
مرا از تکرار وارهان که نه امروز است که بر پلیدی هایم خو کرده ام.








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)