منم دوستش دارم. اگه دوستش نداشتم بعد از سقط بچم ديگه باهاش زندگي نميكردم.
نه اقليما اون نمي خواد تنهايي بره چون مادرش ازش خواسته من را ببره تا دوباره بتونه ازم ايراد بگيره و پاش توي زندگيمون باز بشه. (دوباره اون دعواهاي جهنمي و وحشتناك تكرار بشه)
اقليما اگه برم و دوباره اون روزهاي تلخ تكرار بشه. (كه مطمئنم مي شه) من ديگه طاقت ندارم.
چرا عاقل كند كاري كه باز آرد پشيماني.








علاقه مندی ها (Bookmarks)