ملاحت عزیز حرفات بسیار بسیار بسیار آرومم کرد...والله خودمم مستاصلم...از طرفی عشقش
هنوز تو دلمه از طرفی هم مثل دوست شما الان مدتیه هر کدوم داریم تنها زندگی می کنیم...
میدونم ازدواج نمیکنه به این دلیل که اون دخترایی رو می پسنده که اهل تفکر و صاحب شعور و
خردن و مستقل هستن و میشه گفت با 30 سال سن من اولین دختری بودم که تحسینش رو
به خاطر طرز فکرم برانگیخت و ازم درخواست ازدواج کرد و به گواه دوستان و خانوادش کلا به
زندگی با خانوما قبل از من اصلا علاقه ای نداشت...چیزی که زجرآوره هم واسه من هم واسه
اون اینه که درد ما فقط یک احساس و علاقه مشترک نیست...من یک همفکر و هم صحبت و
همراه خوب رو هم از دست دادم.انقدر که حاضر بودم باهاش ازدواج نکنم اما همفکری و همراهی
و مصاحبتشو از دست ندم...
حالا مادرش تا حالا 15 بار رفته خواستگاریه دخترای ثروتمند و اهل ناز و ادا چون این تیپی
می پسنده اما اون از دخترای دماغ عملی افاده ای خوشش نمیاد...وقتی باهام صحبت
می کرد می گفت باورم نمیشه که دخترا هم صاحب فکر باشن و واقعا شما دختر بسیار
فوق العاده ای هستی...چون تا اونروز با هر دختری برخورد داشت یا دماغ عملی بوده و یا
اهل ناز و عشوه...میدونی ملاحت عزیز ای کاش این عشق از رو شناخت بدست نمی اومد
شاید راحت تر میتونستم فراموش کنم...به زور چیزی رو از خدا نخواستم و نمیخوام اما کمتر
آدمی رو دیدم که انقدر با تفکرات من سازگار باشه...هر دوی ما ایراداتی داشتیم اما جالب
این بود که نقاط قوت من نقطه ضعف اون بود و بالعکس...انگار خدا ما رو واسه هم آفریده
بود...جون من کم خواستگار نداشتم و به واسطه شغلم که مدیریته کم آدم ندیدم...اتفاقا
اون هم با تشویقای من مدیر شد و هر دو الان تو زندگیمون هم رو کم داریم...من الان تو
شرکت رو صندلی اون میشینم .... بهر حال توکلم به خداست که از حال دلم با خبره و درد
منو میدونه...نمیدونم چی میشه اما دلم روشنه که آینده آبستن اتفاقات خیلی خوبیه...
فکر می کنم فقط ارکیده حال منو می فهمه و لا غیر...
فقط برامون دعا کنید لطفا








علاقه مندی ها (Bookmarks)