متاسفانه جلو نمی اد تصورمن اینه که ما در طول زندگی حرفامونو زدیم. اون انتخاب کرده و از بین خانواده و کس دیگه ای موندن خسته شیده. کاش خانواده ها معنای واقعی دوست داشتن فرزند رو درک می کردن نه اینکه سنت قدیم رو رها می کردن. تو خانه های آنچنانی با امکانات امروزی زندگی می کنند ولی فرهنگ تکون نخورده.
ما مراحل آخر رو طی می کنیم تا چند روزدیگه حکم طلاق رو میدن و از همه مهمتر تمایلی به رو به رو شدن با من نداره. حق داره مت همه این سالها حرف زدیم و فایده نداشته .جدایی تلخه. تلخ تر اینه که می دونیم باعث و بانی آن مهمان چند وقته است. ما باید قدرت تشخیص داشته باشیم . من نمی تونم به زور عوضش کنم. عمیقا از آینده ای که پای آدمهایی که عزیزن ولی همیشه نیستن می ره. شاید خودخواهانه اعتقاددارم ولی با همه عشقی که خودم هم به پدر و مادرم دارم به آینده فردی خودم هم نگاه میکنم ولی همسرم خانواده اش یراش حالت فرمانده را دارن هر چه تصمیم بگیرن تابع می شه. شاید این درسته نمی دونم ولی زخم بدی به من زده .
خیلی خودم را قوی می دونستم ولس الان به اندازه یک بچه نو پا هم توان ندارم.