یادمه اولین روزی که بهم پیشنهاد داد باهم بریم بیرون ( که در مورد پیشنهاد ازدواج و.. صحبت کنه) بعد از سلام و احوالپرسی کوچیک حرفشو با این شعر برام شروع کرد... تو چشمام نگاه کرد و اینو خوند :
آنکه می گوید دوستت دارم
خنیاگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.
عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود
آن که می گوید دوستت دارم
دل اندُه گین شبی ست
که مهتابش را می جوید
ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام ِ توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من.
عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود
هنوزم که هنوزه وقتی یاد اونروز میافتم اشک تو چشمام جمع میشه..
عــــــــزیـــــــــزتزین ه![]()








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)